بازگشت...
الان که در حال نوشتن این چند سطر هستم مثل تمامی شب های این یکی دو ماهه چشمانم خسته است و بدنم کوفته. کم کم دارم عادت می کنم. عادت به اینکه از صبح که پا می شوی جلسه بروی و فک بزنی و جلسه برگزار کنی و باز فک بزنی. آنقدر که همه چیز یادت برود، حتی خورد و خوراکت و هر وقت که یادش هم بیفتی به قول بچه ها به پرچمی* قناعت کنی. اما همه آنچه که توان می دهد امشب بنویسم و بیدار بمانم چیزی نیست جز ((بازگشت))
بازگشت!! شاید این کلمه را زیاد شنیده و استفاده کرده باشیم اما گاهی اوقات نمی توانیم خوب درکش کنیم. بازگشت به عقب ، بازگشت به خود ، بازگشت به وطن ... گاهی اوقات همه اش می تواند یک معنا و یک حس را نیز تداعی کند. بعد از عید فطر بود که دیگر مجبور بودم بساط جمع کنم و رهسپار دیار غربت شوم. چاره ای نبود . باید می رفتم. هم برای مسئولیتی که بر دوش داشتم و هم برای ادامه تحصیل. دانشگاه تهران محل تحصیلم بود و شهر تهران هم محل مسئولیتم. همان شهری که نمی دانم چرا نمی توانم مثل بقیه مات و مبهوتش شوم. شهری که هوایش هم جسمم را اذیت می کند و هم روحم را. شاید به خاطر همین بود که مادرم یک بسته بزرگ ماسک را همان ابتدا در کیفم گذاشت. آخر او خوب می داند که شامه ام چقدر خوب کار می کند!! کاش برای روح هم ماسکی داشتیم تا شاید بوی گند برخی چیزها اینقدر آزارمان ندهد...
بگذریم. پس از این همه دوری دهه کرامت که فرا رسید دیگر کمی تحمل غربت برایم سخت شد. میلاد امام رئوف مان علی بن موسی الرضا نزدیک بود و اصلا دلم نمی خواست سال نود را به عنوان اولین سالی که در شب میلاد حرمش نبودم ثبت کنم. سخت است دیگر. بیست و اندی سال از هر خیابان که رد شوی دست روی سینه بگذاری و بگویی السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و در شبی که دلهای سراسر عالم در اینجاست تو نباشی. البته دلیل دیگری هم دارد. یادم می آید بچه که بودم می گفتند در این شب حتما مولایمان مهدی (عج) هم مشهد است. فرصتی بود دیگر . شاید یک بار هم که شده وقتی در این شب و در حرم سلامش کنی کنارت ایستاده باشد و پاسخ دهد. شاید...
اتفاقات این روزهای دانشگاه فردوسی و دیدار دوستان جنبش مشهد را بهانه کردم تا خودم را به مشهد برسانم. امروز را در دانشگاه فردوسی به شب رساندم و شب را هم در حرم غرق نور مولایمان. تا می توانستم سعی کردم که چراغها !! را نگاه کنم تا به اندازه کافی برای شب های سراسر سکوت و تاریکی خوابگاههای کوی دانشگاه نور ذخیره کنم. این اولین باری بود که بازگشت به وطن اینقدر به من انرژی می داد...
این وبلاگ هم به نحوی برای ما شده وطن. فکر می کردم اگر به جای بزرگتری مثل سایت رخت ببندم می توانم فراموشش کنم اما نشد دیگر. گاهی اوقات انسان حرفهایی دارد که نه تنها در سایت بلکه در هیچ جای دیگر نمی تواند بزند و باید برگردد به وطن. از برخی دوستان که به خاطر تعطیلی ناراحت شده بودند و خطاب و عتاب های آن چنانی داشتند عذر خواهم. امیدوارم بتوانم در این اتاقک خودمانی میزبان خوبی باشم. می دانم که مطالبش به درد نمی خورد اما برای دور هم بودن بد نیست.
تنبیهات
ابتدا خدمت دوستان تشکلی و دوستانی که بنده را از منظر حقوقی بیشتر می شناسند تا منظر حقیقی عرض کنم که شرمنده! اگر شده همین یک وجب جا را از ما نگیرید. آخر بعضی دوستان وقتی می آیند هی گیر می دهند که تحلیل بنویس ، جدی بنویس ، برای شما بد است که خاطره بنویسی و ... . در این دور جدید نوشتن ها تمام سعیم بر این است که بشوم همان خشکی که در ظاهر هستم و میزان خاطره ها و یادداشت های شخصی اش را تا آنجا که می توانم کم کنم. اما اگر گاهی اوقات هم برای دلمان نوشتیم خواهشا سخت نگیرید.
برخی دوستان هم در کامنت ها پرسیده بودند چه کار می کنی؟ گفتم حداقل آن کارهایی که در این مدت مکتوب شده اند را ارائه کنم. امیدوارم به عنوان پست های جا افتاده این چند وقت بپذیرید.
اختلاس سه هزار میلیاردی یعنی اینکه سیستم بانکی ناتوان است
همچنان معتقدیم اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود
روز قدس؛ نماد مقابله مستضعفين با مستكبرين
ايجاد مجمع هماهنگ كننده از الزامات نگاه جبههاي است
دين بايد به طور كامل و آنگونه كه هست در دانشگاهها ارائه شود
برخی تریبون آزاد دانشجویی را با کرسی های آزاداندیشی اشتباه گرفته اند
ثبات و استمرار انقلاب (مصاحبه رادیویی)
* منظور همان خیار و پنیر و گوجه فرنگی است.
بسم الله الرحمن الرحیم