حرف هایی برای نگفتن!!!

الان دقیقا وسط آخرین جلسه تنظیم متن دیدار برای صحبت جلوی حضرت آقا هستیم. میدانم که بعد از دیدار اگر سوالی ایجاد شود بنده باید پاسخگوی سوالات سایرین پیرامون این متن باشم و آنجا مجبورم از مصوبات شورا دفاع کنم. اما دوست دارم در این کلبه مجازی شخصی خودم ، داد بزنم که با برخی بندهایش نه تنها موافق نیستم بلکه به شدت مخالفم. دعوا هم کرده ام اما متاسفانه برخی مشکلات موجود در جنبش اساسی تر از این است که تک افرادی مثل من بتوانند اصلاحش کنند.

می دانم این پست به درد هیچ کدام از مخاطبان نمی خورد بلکه تنها آنرا برای خودم نوشته ام که در پیشگاه تاریخ شرمنده نباشم. نمی توانم این حرف ها را علنی بگویم و باید مثل خیلی از مسائل دیگر ، سکوت کرده و صبر کنم و خودم را برای پذیرش انتقادهایی که قبل از همه خودم مطرح کرده ام و مورد توجه قرار نگرفته، آماده کنم.



بازگشت...

الان که در حال نوشتن این چند سطر هستم مثل تمامی شب های این یکی دو ماهه چشمانم خسته است و بدنم کوفته. کم کم دارم عادت می کنم. عادت به اینکه از صبح که پا می شوی جلسه بروی و فک بزنی و جلسه برگزار کنی و باز فک بزنی. آنقدر که همه چیز یادت برود، حتی خورد و خوراکت و هر وقت که یادش هم بیفتی به قول بچه ها به پرچمی* قناعت کنی. اما همه آنچه که توان می دهد امشب بنویسم و بیدار بمانم چیزی نیست جز ((بازگشت))

بازگشت!! شاید این کلمه را زیاد شنیده و استفاده کرده باشیم اما گاهی اوقات نمی توانیم خوب درکش کنیم. بازگشت به عقب ، بازگشت به خود ، بازگشت به وطن ... گاهی اوقات همه اش می تواند یک معنا و یک حس را نیز تداعی کند. بعد از عید فطر بود که دیگر مجبور بودم بساط جمع کنم و رهسپار دیار غربت شوم. چاره ای نبود . باید می رفتم. هم برای مسئولیتی که بر دوش داشتم و هم برای ادامه تحصیل. دانشگاه تهران محل تحصیلم بود و شهر تهران هم محل مسئولیتم. همان شهری که نمی دانم چرا نمی توانم مثل بقیه مات و مبهوتش شوم. شهری که هوایش هم جسمم را اذیت می کند و هم روحم را. شاید به خاطر همین بود که مادرم یک بسته بزرگ ماسک را همان ابتدا در کیفم گذاشت. آخر او خوب می داند که شامه ام چقدر خوب کار می کند!! کاش برای روح هم ماسکی داشتیم تا شاید بوی گند برخی چیزها اینقدر آزارمان ندهد...

بگذریم. پس از این همه دوری دهه کرامت که فرا رسید دیگر کمی تحمل غربت برایم سخت شد. میلاد امام رئوف مان علی بن موسی الرضا نزدیک بود و اصلا دلم نمی خواست سال نود را به عنوان اولین سالی که در شب میلاد حرمش نبودم ثبت کنم. سخت است دیگر. بیست و اندی سال از هر خیابان که رد شوی دست روی سینه بگذاری و بگویی السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و در شبی که دلهای سراسر عالم در اینجاست تو نباشی. البته دلیل دیگری هم دارد. یادم می آید بچه که بودم می گفتند در این شب حتما مولایمان مهدی (عج) هم مشهد است. فرصتی بود دیگر . شاید یک بار هم که شده وقتی در این شب و در حرم سلامش کنی کنارت ایستاده باشد و پاسخ دهد. شاید...

اتفاقات این روزهای دانشگاه فردوسی و دیدار دوستان جنبش مشهد را بهانه کردم تا خودم را به مشهد برسانم. امروز را در دانشگاه فردوسی به شب رساندم و شب را هم در حرم غرق نور مولایمان. تا می توانستم سعی کردم که چراغها !! را نگاه کنم تا به اندازه کافی برای شب های سراسر سکوت و تاریکی خوابگاههای کوی دانشگاه نور ذخیره کنم. این اولین باری بود که بازگشت به وطن اینقدر به من انرژی می داد...

این وبلاگ هم به نحوی برای ما شده وطن. فکر می کردم اگر به جای بزرگتری مثل سایت رخت ببندم می توانم فراموشش کنم اما نشد دیگر. گاهی اوقات انسان حرفهایی دارد که نه تنها در سایت بلکه در هیچ جای دیگر نمی تواند بزند و باید برگردد به وطن. از برخی دوستان که به خاطر تعطیلی ناراحت شده بودند و خطاب و عتاب های آن چنانی داشتند عذر خواهم. امیدوارم بتوانم در این اتاقک خودمانی میزبان خوبی باشم. می دانم که مطالبش به درد نمی خورد اما برای دور هم بودن بد نیست.

 

تنبیهات

ابتدا خدمت دوستان تشکلی و دوستانی که بنده را از منظر حقوقی بیشتر می شناسند تا منظر حقیقی عرض کنم که شرمنده! اگر شده همین یک وجب جا را از ما نگیرید. آخر بعضی دوستان وقتی می آیند هی گیر می دهند که تحلیل بنویس ، جدی بنویس ، برای شما بد است که خاطره بنویسی و ... . در این دور جدید نوشتن ها تمام سعیم بر این است که بشوم همان خشکی که در ظاهر هستم و میزان خاطره ها و یادداشت های شخصی اش را تا آنجا که می توانم کم کنم. اما اگر گاهی اوقات هم برای دلمان نوشتیم خواهشا سخت نگیرید.

برخی دوستان هم در کامنت ها پرسیده بودند چه کار می کنی؟ گفتم حداقل آن کارهایی که در این مدت مکتوب شده اند را ارائه کنم. امیدوارم به عنوان پست های جا افتاده این چند وقت بپذیرید.

اختلاس سه هزار میلیاردی یعنی اینکه سیستم بانکی ناتوان است

همچنان معتقدیم اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود

روز قدس؛ نماد مقابله مستضعفين با مستكبرين

ايجاد مجمع هماهنگ كننده از الزامات نگاه جبهه‌اي است

دين بايد به طور كامل و آن‌گونه كه هست در دانشگاه‌ها ارائه شود

برخی تریبون آزاد دانشجویی را با کرسی های آزاداندیشی اشتباه گرفته اند

ثبات و استمرار انقلاب (مصاحبه رادیویی)

 

 

 

* منظور همان خیار و پنیر و گوجه فرنگی است.

معمای عشق

آهوی گم گشته ام ، جسته به صحرای عشق
                                                                   خسته ز بس گشته ام ، در پی معنای عشق
رفته ز سر عقل و هوش، و از تن و جان عیش و نوش
                                                                   چون که شدم سر به پا ، محو تماشای عشق
مست به میخانه ام ، کلبه ویرانه ام
                                                                  عاشق و دیوانه ام ، غرق به دریای عشق
خوب بگشتم دلم ، از پس این مشکلم
                                                                  لیک نشد حاصلم ، حل معمای عشق
خلق شده آسمان ، و از پس آن این جهان
                                                                  در پی من این و آن ، من به تمنای عشق
آن الف ماندگار، ثبت ز احوال یار *
                                                                 هیچ نباشد به جز ، (آ) ز الفبای عشق
شکوه نکن چون رسد تیر جفایی به تو
                                                                 تا که برون آید آن ، صورت زیبای عشق
(کاوه) به آخر رساند، معنی دلدادگی
                                                                 لیک نفهمید کس ، حالت شیدای عشق
                                                                                                                 
                                                                                                                     بهار 1390  
 

* نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست ...


تنبیهات

رمضان را هیچ چیز جز عشق بازی با معبود نمی دانم. او عاشقانه سفره پهن کرده و تو را فراخوانده است و به دنبال بهانه می گردد برای دوستی و تو نیز عاشقانه چشم بر هرآنچه غیر از اوست می بندی و در تجلی خانه اخلاص ، از انوار وجودش بهره می بری. مدت زمان طولانی روز و گرمای آن در این ایام نیز ، بر زیبایی این عشق بازی افزوده است . در این رمضان قرار است بیش از همیشه  مورد امتحان قرار بگیرم و از همین شروعش گرمای جنگ و غوغای درونم را به خوبی حس می کنم. در سجده های عاشقانه ی سحرهاتان، دعایم کنید که سخت محتاج دعای دوستانم. باشد که سربلند بیرون آیم.  

هفته گذشته را مجبور شدم  در تهران باشم. تهرانی که هوایش این روزها بدجوری آلوده شده است. آلودگی دودهای کم شدن ایمان و حیا که آلودگی اگزوز ماشین هایش در مقابل آن بسیار ناچیز است. نمی دانم چرا؟  اما هر زمان که وارد این شهر میشوم غمی عجیب روی دلم می نشیند و بغضی عجیب تر گلویم را می فشارد. شنبه به مشهد امام رضایم باز گشتم تا کمی در هوای ملکوتی حرم مولایمان تنفس کنم. به ناچار تا چند ساعت دیگر و بعد از افطار باید دوباره به تهران بازگردم. می دانم که این غیبت های طولانی و رفت و آمدهایم به این کلبه مجازی را مثل همیشه خواهید بخشید. باز هم می گویم، در این ایام سراسر نور دعایم کنید.

 یاعلی

من و امیررضا (بهانه ای برای ورود به بحث علم دینی)

گاهی اوقات دلم برای دلم می سوزد! آخر خیلی وقت ها بیچاره را از آنچه دوست دارد محروم می کنم. برای مثال یکی از چیزهایی که خیلی دلش می خواهد ( منظور دل دلم است !!) همین فلسفه  است. گاهی اوقات خود من هم دلتنگ روزهای خوشی می شوم که عالمی داشتم با تفکر و فلسفه. هر وقت فلسفه اسلامی می خواندم انگار روحم پر می کشید و گاهی اوقات وقتی کتابهایش را به دست می گرفتم حتی گذر زمان هم برایم معنا نداشت. حتی همان فکر هایی که در مورد آفرینش و خلقت و پایان کار و ... در فلسفه اولی به ذهنم می رسید و گاهی اوقات از شدتش مثل مارگزیده به خودم می پیچیدم و حتی شبها هم نمی توانستم بخوابم ، سراسر لذت بود و عشق . هنوز که هنوز است هم کتابهای اقتصاد و سیاست نتوانسته مرا از فلسفه جدا کند. هنوز که هنوز است اگر (نهایه الحکمه ) ، (اشارات و تنبیهات ) ، (اسفار اربعه ) ، (فلسفه صدرا ) ، ( حکمه الاشراق) ، ( اصول فلسفه و روش رئالیسم ) ، (فلسفه ما ) ، (تاریخ فلسفه ) و .... را از من بگیرند تنگی نفس می گیرم ! با این که دیگر فارغ التحصیل اقتصادم اما همیشه می گویم که من اقتصاد خوانده ام  اما با فلسفه زندگی می کنم!

خیلی وقت است که دلم می خواهد مطالبی را پیرامون فلسفه علم ، علم دینی ، بومی سازی علوم ، علم اسلامی و ... بنویسم اما مشکل اینجاست که نمی دانم باید از کجا شروع کرد و چگونه شروع کرد تا مطالب به درد جایی مثل وبلاگ بخورد. از آنجا که باید کوتاه نوشت نمی توان خوب بحث را توضیح داد. سلسله وار کردن مطلب هم کسل کننده است. تخصصی شدن زیاد هم باعث می شود که نتوانی تنوع دوستانی که به وبلاگ می آیند را مد نظر قرار دهی و هزاران هزار مشکل دیگر. اما به هرحال باید از یک جا شروع کرد دیگر . به خاطر همین یاد مناظره وبلاگی سال گذشته ام (درست همین ایام بود) با یکی از دوستان که به وبلاگ پژهان سر زده بود ، افتادم. هرچند که خیلی مشتاق بودم تا امیررضای عزیز بحث را ادامه دهد تا به جاهای خوب تری برسیم اما متاسفانه این بحث ادامه نیافت و تازه اول راه بودیم که مجبور به بازگشت شدیم. بحث از آنجا شروع شد که آقای محمدآبادی دوست عزیزم مطلبی را در مورد حضور ریاضیات در اقتصاد نوشتند و شخصی به نام امیررضا نظری دادند که بعدها باعث شد تا من هم به بحث اضافه شوم. بحث وارد روش شناسی (متدولوژی) و مسائل مربوط به شناخت شناسی (اپیستمولوژی ) شد که متاسفانه عقیم ماند و ان شاءا... دوست دارم چنانچه دوستان عزیز مایل باشند ادامه اش دهیم تا به جاهایی برسد که بتوانیم به عنوان مدخلی بر علم دینی از آن استفاده کنیم.  البته این بحث با بحث جنگ نرم و ... هم پیوند خورد و من هرچه سعی کردم آن قسمت هایش را حذف کنم دیدم که نمی شود. قسمت گفت و گوهای من با جناب امیر رضا در زیر آمده (سعی شد قسمت های اضافی ترش هم حذف شود) . اصل بحث و بحث های ایشان با آقای محمدآبادی را هم می توانید در قسمت نظرات این پست ببینید .

صمیمانه مشتاقم تا اگر دوستی پیدا شود بحث را از هرکجایش که خواستند ادامه دهیم. باشد که مفید واقع شود.

 

امیر رضا :

اقتصاددان نه قرار است ریاضی‌دان شود و نه سیاست‌گذار.
اگر اقتصاد را به عنوان علم قبول کنیم، اقتصاد سعی دارد تا رفتار اقتصادی آحاد جامعه را در یک اقتصاد مبتنی بر بازار توضیح دهد. و در این توضیح، طبیعتا از مدل‌سازی استفاده می‌کند. بهترین ابزار موجود برای مدل‌سازی هم در حال حاضر ریاضیات است. در مدل‌سازی هم کسی نمی‌گوید که مدل من *دقیقا* منطبق بر واقعیت است(حتی در فیزیکش) اما اگر از یک حدی (آماری) بهتر با واقعیت منطبق باشد مورد قبول می‌شود.
ممکن است در آینده مدل‌سازی‌های بهتری از رفتار اقتصادی انسان توسعه داده شود که دیگر صرفا مبتنی بر حداکثرسازی مطلوبیت و ... نباشد. مثلا ممکن است اقتصادی رفتاری یا neroeconomics به یک جای خوبی برسد در آینده. اما، در حال حاضر، علم اقتصاد جریان اصلی به دلیل این که تا اینجا خوب کارکرده و توانسته خیلی از پدیده‌های اقتصادی (یا حتی غیر اقتصادی محض را) را خوب توضیح دهد تا الان دوام آورده.
البته نمی‌خواهم بگویم که هیچ انتقادی به مبانی و روش علم اقتصاد جریان اصلی وارد نیست. اما این انتقادها آنقدر اساسی نبوده که باعث کنار گذاشتن آن شود.
در نهایت، ما قرار است مدل‌ساز شویم (تئوری) یا مدل‌ها را تست کنیم (تجربی) و با توجه به نتایج مطالعاتمان به سیاست‌گذار یا بخش خصوصی مشاوره دهیم.
اقتصاددانی که می‌خواهد کار تجربی کند باید کاملا به آمار و اقتصادسنجی وارد باشد و بعضی از اقتصاددان‌ها اصلا تخصص آمار و اقتصادسنجی دارند و این چیز عجیبی نیست (مثل پزشکی که هزار جور تخصص گوناگون داره اما همه‌شون پزشکند)
اما وقتی می‌گوییم «مدل‌سازی» معمولا منظورمان ساختن یک مدل تئوری است، نه؟ و این مدل‌سازی به خودی خود، تا جایی که به تست کردن نرسد، نیازی به آمار و اقتصادسنجی ندارد.
به هر حال هر دو گروه اقتصاددان محسوب می‌شوند، چه تئوری (مدلساز) و چه تجربی (تست کن!). درست مثل فیزیک از این نظر. (البته ممکن است کسی اتفاقا در هر دو زمینه وارد باشد و بشود در هر دو گروه گنجاندش)

راستی، شما از یک طرف دوستانه پیام داده‌اید که «دوستان عزيز و هم رشته! طي اين پيام، آشنايي با شما را آغازي بر يك جريان نو در عرصه اقتصاد مي دانيم.» و از طرف دیگر، دشمنانه، در ستون سمت راست بلاگتون از جنگ نرم و شمشیر این چیزها حرف زده‌اید!
حالا من مونده‌ام که شما من رو دوست خودتون می‌دونید یا دشمن؟ چون اگر بخواهید انقدر ایدئولوژیک باشید که به جنگ در فضای فکری و نرم معتقید باشید، من چشم‌اندازی برای آغاز یک جریان نو در عرصه اقتصاد که به دنبال حقیقت باشه و عینک ایدئولوژی دیدش رو محدود نکرده باشه، متاسفانه نمی‌بینم.
من با داشتن ایدلوژی البته مشکلی ندارم اما با این رویکرد جنگ‌طلبانه شما مشکل دارم و معتقدم این طوری به جایی که ادعا می‌کنید نمی‌رسید.

من:

اولا در باره پیام جناب محمد آبادی، ای کاش می شد با آشنایی اعضای دو وبلاگ جریانی نو در عرصه اقتصاد رقم زد!!! در این صورت تا الان بیش از میلیون ها جریان در اقتصاد وجود داشت. این پیام به تعارفات دیپلماتیک بیشتر شبیه است.
ثانیا باور داشتن به وجود یک جنگ (چه نرم و چه سخت) ربطی به ایدئولوژیک بودن یا نبودن ندارد. لطفا دوستان در به کار بردن مفاهیم پر معنا دقت بیشتری انجام دهند
ثالثا پیوند میان باور به جنگ نرم و دوستی یا دشمنی با شما را متوجه نمی شوم!!!!
چرا که فرموده اید: (از طرف دیگر، دشمنانه، در ستون سمت راست بلاگتون از جنگ نرم و شمشیر این چیزها حرف زده‌اید!حالا من مونده‌ام که شما من رو دوست خودتون می‌دونید یا دشمن؟)
ثالثا یکی از معایب نگاه پوزیتویستی افراطی در عرصه علوم انسانی همین مسئله است که ((حقیقت ، فقط و فقط در تجربه محدود می شود))
به این جمله دقت کنید( من چشم‌اندازی برای آغاز یک جریان نو در عرصه اقتصاد که به دنبال حقیقت باشه و عینک ایدئولوژی دیدش رو محدود نکرده باشه، متاسفانه نمی‌بینم)
رابعا رویکرد ها حتی در همان فضای جنگ نرم هم جنگ طلبانه نیست بلکه تدافعی می باشد.
خواهش آخر: دوستان بزرگوار ، ایدئولوژی معنای خاص خودش (فلسفی-سیاسی) را دارد لطفا در کاربرد آن دقت بیشتری نمایید.

راستی در مورد همین بحث مدل سازی و ریاضی و... هم بحث زیاد است. مثلا اینکه یا باید رفتار اقتصادی را خالی از هرگونه دخالت فرهنگ و مولفه های خاص خودش ، ایدئولوژِی و ... بدانیم و یا اینکه نقص مدلسازی های ریاضی را در زمینه حضور این عناصر در مدل باور کنیم. امیر رضا عزیز با این جمله که (اقتصاد سعی دارد تا رفتار اقتصادی آحاد جامعه را در یک اقتصاد مبتنی بر بازار توضیح دهد. و در این توضیح، طبیعتا از مدل‌سازی استفاده می‌کند. بهترین ابزار موجود برای مدل‌سازی هم در حال حاضر ریاضیات است.) احتمالا فرض اول را پذیرفته اند. مشکل اساسی ریاضی زدگی افراطی است وگرنه همه باور دارند که برای ساده سازی برخی مفاهیم می توان از همان مدل سازی های (هرچند ناقص) ریاضی استفاده کرد.
این یکی از مشکلات باقیش بماند....

امیررضا:

درسته که «باور داشتن به وجود یک جنگ (چه نرم و چه سخت) ربطی به ایدئولوژیک بودن یا نبودن ندارد.» اما شرکت در آن چطور؟ منظور من شرکت در جنگ نرم بود که باید بهتر می‌گفتم.

در مورد پیوند آن دو مطلبی که فرمودید، خب ببینید «فتنه» و «جنگ نرم» کلید واژه‌های طرز تفکر خاصی هستند که احتمالا طرز فکر امثال بنده (تمایل به لیبرالیستم، جدایی دین از سیاست، اقتصاد آزاد و ...) رو طرف مقابل جنگ خودشون می‌دونند. اگر شما با این دیدگاه‌ها سر جنگ ندارید که خب خدا رو شکر که با امثال بنده در جنگ نیستید! اما پس در آن صورت جنگ نرم شما دقیقا علیه چیست؟

من البته دیدگاه پوزیتویستی افراطی را قبول ندارم و نمی‌دانم شما چطور «فقط و فقط» را برداشت کردید! اما حتما برای تجربه به عنوان یکی از ابزار شناخت اهمیت قائلم و معتقدم که پیش‌فرض‌ها (از جمله ایدئولوژی) اگر بخواهد مانع شود تا «واقعیت‌ها» را ببینیم آن‌گاه ما را از رسیدن به «حقیقت» هم باز می‌دارند.

من:

به برادر خوبم عرض کنم که جنگ نرم به مبارزه فکری برای دفاع از عقاید ، باورها ، ارزش ها و .... وحتی ترویج آنها در مقابل هجوم دشمن گفته می شود. اصولا در منازعات نرم كنترل قواي احساسي و توان تفكري سرمايه اجتماعي كشور هدف، به وسيله اغوا و ارشاد با بازي گري حب و بغض در حوزه احساسات(قلب) و شك و يقين در حوزه تفكر (مغز) موضوعيت دارد.
آنچه که شما ذکر کردید به عنوان شاخص های فکری خودتان اسمش اختلاف نظر است. هرچند که برخی از همین اختلاف نظرها هم نتیجه همان جنگ نرم می باشد.
ما با آنانی که قصد تهاجم (به آن ترتیبی که گفته شد) داشته باشند مبارزه می کنیم آن هم به صورت نرم یعنی از همان طریق فکر. اما با آنانی که اختلاف نظر داریم بحث می کنیم مثل شما. میان این دو اختلاف فراوان وجود دارد که توضیح آن نیازمند این است که تمام مولفه های هرکدام را برایتان شرح دهم. که فعلا از حوصله خارج است. اصولا بحث کرسی های آزاد اندیشی که مطرح شد هم برای بحث بر سر همین اختلاف نظر هاست. اگر نگاهی به گوشه وبلاگ بیندازید می بینید که یکی از پیوندها سایت رستاک است که اگر هم کسی در ایران طرفدار اقتصاد آزاد باشد از منابع نویسندگان آن استفاده می کند. یا قسمت (دگر اندیشان) هم در وبلاگ برای نشر نظرات سایرین در نظر گرفته شده است. شما اگر اینگونه فکر کنید، تمام افرادی که اقتصاد اسلامی و ... کار می کنند دشمن شما هستند چون اگر آنها اقتصاد آزاد را می پذیرفتند دیگر به دنبال اقتصاد اسلامی نبودند.

نکته دیگر اینکه ایدئولوژی پیش فرض نیست .برای مثال اگر با تسامح آن را مکتب تعربف کنیم می تواند جزء منابع شناخت به حساب آید. یا این طور بیان شود که برخی از منابع شناخت از دل آن استخراج شود. در کنار سایر منابع شناخت. در این باره دقت و تامل بیشتری بفرمائید.

امیررضا:

ببینید اگر شما می‌گفتید که مثلا با تهاجم فرهنگی می‌جنگید و در مقابل آن دفاع یا حتی ضدحمله انجام می‌دهید با آن مشکلی نداشتم. چون فضای فرهنگی بعد از فضای فکری است که تصمیمان را گرفته‌ایم و ارزش‌هایمان برایمان مشخص شده و حالا می‌خواهیم با ضدارزش‌ها بجنگیم.

اما وقتی که وارد فضای «فکر» می‌شویم، دیگر نمی‌شود از جنگ حرف زد. چون این فضا دقیقا جایی است که می‌خواهیم تکلیفمان را در مورد باورها و ارزش‌ها و آرمان‌هایمان مشخص کنیم و این که با یک طرز فکر مشخص و از پیش تعیین شده به ((جنگ)) بپردازیم اساسا نقض غرض است.

اما، در مورد ایدئولوژی، بحثی که مطرح کردید موضوع شناخت‌شناسی می‌شود که من سررشته‌ای از آن ندارم. اما این را می‌فهمم که گزاره‌هایی که ایدئولوژی (مکتب) در مورد واقعیت‌های هستی می‌گوید یا قابل آزمون است یا نه. اگر قابل آزمون نباشد، آنگاه راهی برای مجاب کردن دیگران با توجه به مشاهدات وجود ندارد و فرد یا آن را می‌پذیرد (ایمان می‌آورد) یا نه. پس این گزاره‌ها می‌توانند تنها منبع شناخت فردی باشند و نه جمعی.
اما اگر قابل آزمون باشند می‌توان درستی آن‌ها را در عمل آزمود و دیگر باور ایمانی به آن‌ها توجیهی ندارد. مثلا اگر گزاره‌ای در دین داشته باشیم که «مسواک زدن باعث جلای بینایی می‌شود.» این را می‌شود آزمود و درستیش را دریافت و بحثی ندارد. این گزاره‌ها تنها اگر از آزمون سربلند بیرون بیایند می‌توانند منبع شناخت جمعی باشند.
پس ایدئولوژی می‌تواند منبع شناخت فردی خوبی باشد، اما نگرانی من این است که آن را جایگزین منابع شناخت جمعی کنیم که باید قابل آزمون باشند و به این ترتیب نقش مشاهده و تجربه را دست کم بگیریم.

من:

در مورد جنگ نرم که توضیح دادم و ادامه آن را صلاح نمی دانم . بد نیست که شما هم به عنوان یک فرد فرهیخته دانشگاهی کمی عمقی تر در این باره مطالعه کنید. برایم بسیار جالب توجه بود وقتی که واژه جنگ نرم را ساخته خودمان خواندید.* مطمئنا باید به دنبال تاریخچه آن در علوم استراتژیک باشید نه هر دایره المعارفی. حیف که این روز ها نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را وگرنه تمام تاریخچه، مولفه ها و عناصر و ... را برایتان توضیح می دادم تا شبهات رفع شود. حتی نسبت میان همین تهاجم فرهنگی که فرمودید با جنگ نرم.

اما درمورد بحث علمی خودمان
شما تعمیم یک گزاره از شناخت فردی به شناخت جمعی را تنها در حس و آزمون آن خلاصه کرده اید. در واقع نظر شما کمی متعادل تر از نظر آگوست کنت است. کنت در یک بهره برداری اساسی از فلسفه انتقادی کانت معتقد شد که هیچ شناختی بجز داده های مستقیم حس قابل اعتماد نیست. اما شما آنرا به عنوان یک منبع شناخت فردی ذکر کرده اید. اینکه آیا حس ، تجربه و آزمون می تواند تنها راه شناخت جمعی یک گزاره باشد بسیار دارای اشکال است. چرا که یک دسته از قضایای متا فیزیکی هست که با وجود اینکه به وسیله حس قابل درک و آزمون نیست هیچ عاقلی نمی تواند از پذیرفتن آنها سر باز زند. مانند محال بودن تناقض. حتی اگر کسی این قضیه بدیهی را انکار نماید باز ناخودآگاه آن را پذیرفته زیرا نمی تواند بپذیرد که این اعتقاد او هم درست است و هم نادرست و در عین حال که اعتقاد دارد اعتقاد ندارد.

با استناد به همین قضیه بدیهی است که انسان بوجود خطا در ادراکات حسی خود پی می برد مثلا هنگامی که دست راست را در آب خیلی گرم بگذاریم و دست چپ را در آب خیلی سرد سپس هردو را در آب نیم گرمی فرو بریم ، دست راست آن را سرد و دست چپ آنرا گرم احساس می کند و ما به حکم همین قضیه بدیهی که نمی شود در عین حال که گرم است گرم نباشد می فهمیم که یکی از ادراکات ما یا هردوی آنها خطاست. با توجه به وجود چنین قضایای انکار ناپذیری روشن می شود که انسان دارای نیروی درک کننده دیگری غیر از حس می باشد و خطاهای حسی را هم به کمک همان نیروی باطنی می شناسد. پس چگونه می توان شناخت یقینی یا به قول شما شناخت جمعی را منحصر به شناختی کرد که از راه حس و تجربه و آزمون به دست می آید؟
این استدلالات را می توان در تعمیم مکانی و زمانی یک گزاره تجربه شده، سلب و ایجاب، قانون علیت و ... نیز ادامه داد که کلام طولانی می شود.
آنچه شما تحت عنوان شناخت فردی و جمعی ذکر کردید مربوط به بحث شناخت شهودی می شود نه شناخت از راه آزمون.

امیررضا:

ای کاش شما هم اندکی حوصله داشتید. آیا این طور می‌خواهید یک جنگجوی نرم باشید؟! چون شاید تعریفی که من از جنگ نرم فهمیده‌ام و در کامنت‌های قبلی گفتم درست نیست. در این صورت کافی بود بگویید که «برداشت تو از معنای جنگ نرم درست نیست»

نیازی به تاریخچه و مولفه و این‌ها هم نیست. شما یک تعریف به من بدهید (حتی الامکان از یک دایرةالمعارف معتبر، اگر نشد از هر کتاب یا مقاله‌ی معتبر دیگر)، یا نه، فقط یکی دو تا از منابع را آدرسش را به بدهید، خودم بقیه‌اش را پیدا می‌کنم.

اما در مورد آن بحث علمی، ممنون از وقتی که گذاشتید و جوابی که دادید. شاید بهتر بود قبلش تعریفمان را از شناخت یکی می‌کردیم. منظور من از شناخت معرفتیست که انسان به هستی پیدا می‌کند. پس در این تعریف گزاره‌های منطقی شناخت نیستند. ریاضیات و هندسه شناخت نیست. عقل هم ابزار شناخت است و نه منبع شناخت. ما با عقل، که مجهز به منطق است (و در نتیجه مثلا تناقض را نمی‌پذیرد) ورودی حواسمان را تجزیه و تحلیل می‌کنیم و به شناخت می‌رسیم. تنها منبع شناخت ما آن چیزی است که واقعا آن بیرون قرار دارد. هر استنتاج منطقی در مورد جهان هستی هم آخرش از گزاره‌(ها)ای شروع شده که مستقیما با حواس حاصل شده‌اند.
پس اگر چیزی بخواهد منبع شناخت جمعی باشد باید برای همه (ی افراد سالم) قابل حس باشد و البته (موردی که در کامنت قبل ناقص گفتم) با استنتاج منطقی به نتیجه دلخواه برسد. و چیزی که قابل حس نیست قابل شناخت جمعی هم نیست و حداکثر یا شناخت فردی است (کشف و شهود، وحی) یا برخی گزاره‌های انتزاعی که ربطی به عالم واقع ندارد.

در مورد خطای حواس هم، کاملا درست است. اما این چیزی از منبع شناخت بودن حواس کم نمی‌کند. چون به قول شما اولا آن ابزار شناخت (عقل) هست که ما را از خطاها آگاه می‌کند. به علاوه هر چقدر که داده‌های حسی بیشتر می‌شود و ابزارهای جدید به کمک حس می‌آیند این خطاها کم و کم‌تر می‌شوند. اما وجود خطا در حس هیچ انسان عاقل و سالمی را بر آن نمی‌دارد که کلا به حواسش بی‌اعتماد شود.

من:

اگر دقت می کردید بنده تعریف را ارائه کرده بودم و لذا تکرار دوباره آن را لغو می دانستم و بیان شد که دیدگاه شما کمی عجیب به نظر می رسید و نیاز داشت تا در این باره توضیحات فراوان داده شود که از حوصله خارج بود. به همین دلیل بنده مطالعه بیشتر در این زمینه را دوستانه توصیه کردم . با این حال اگر لحن کلام به نظر شما نامناسب بود بنده جدا عذر خواهی می کنم و پوزش می طلبم.
اماتعریف و آدرسی که فرموده بودید: واژه جنگ نرم (soft war ) در برابر جنگ سخت (hard war ) کاربرد دارد. البته گاهی به جای جنگ از واژه های تهدید یا قدرت استفاده می شود. ولی در نهایت همه معمولا به یک مفهوم ختم می شوند. نظریه جنگ نرم طی دهه های اخیر وارد ادبیات سیاسی شده است . در این باره منسجم ترین کتابی که با عنوان soft power (قدرت نرم) انتشار یافته به (جوزف نای) تعلق دارد.

در مورد بحث علمی
اجازه دهید در بحث علمی یمان بند بند نظر جنابعالی را مورد بررسی قرار دهیم.
در ابتدا شما فرموده اید که (باید تعریفمان از شناخت را یکی کنیم.) باید دانست که مفهوم شناخت مفهومی است بدیهی و نه تنها نیازی به تعریف ندارد بلکه اساسا امکان تعریف حقیقی ندارد زیرا هنگامی که ما دنبال تعریف چیزی می گردیم درصدد یافتن توضیحی هستیم که به وسیله آن شیء مطلوب را بشناسیم. پس معنای شناسایی و شناخت را می دانیم و آن را می شناسیم . لذا در مفاهیم بدیهی نیازی به تعریف مبادی تصوری نیست. در فلسفه هم اگر بنا باشد صرفا توضیحی درباره واژه شناخت داده شود معمولا می گویند: شناختن چیزی عبارت است از(( حضور خود آن شیء یا صورت جزئی یا مفهوم کلی آن نزد نیروی درک کننده)) ولازم است تا یادآوری شود که برای تحقق شناخت ضرورت ندارد که همیشه (شناسنده) غیر از (شناخته شده) باشد بلکه ممکن است در مواردی مانند آگاهی نفس ( یا به تعبیری من درک کننده) از خودش ، مغایرتی بین درک کننده و درک شونده نباشد و در واقع در این موارد (وحدت) کامل ترین مصداق (حضور ) می باشد. راستش را بخواهید تعریف شما را از شناخت برای اولین بار است که می شنوم. شما فرموده اید (شناخت معرفتیست که انسان به هستی پیدا می‌کند) این درحالی است که معرفت یعنی شناخت. (معرفت معرب کلمه شناخت است) پس تعریف شما یعنی ( شناخت ، شناختی است که انسان به هستی پیدا می کند!!!) توجه داشته باشید که ما بدنبال تعریف خود شناخت هستیم. پس در جمع بندی این قسمت باید گفت همان طور که بیان شد اولا شناخت مفهوم بدیهی است و نیازی به تعریف ندارد. ثانیا تعریف ارائه شده جنابعالی صحیح نیست.
با این حساب تکلیف جمله ای که فرموده اید (گزاره‌های منطقی شناخت نیستند. ریاضیات و هندسه شناخت نیست.) هم روشن است.

اما قسمت بعدی فرموده اید (عقل هم ابزار شناخت است و نه منبع شناخت. ما با عقل، که مجهز به منطق است و در نتیجه مثلا تناقض را نمی‌پذیرد ورودی حواسمان را تجزیه و تحلیل می‌کنیم و به شناخت می‌رسیم.) و در انتهای نظر گفته اید (. اما این چیزی از منبع شناخت بودن حواس کم نمی‌کند.) و اما توضیح: اولا حواس بر خلاف آنچه شما فرموده اید ابزار شناخت می باشند و منبع شناختی که به وسیله این ابزار ازآن استفاده می شود طبیعت است . ( کمی تامل کنید ) طبیعت به عنوان یک منبع بیرونی برای شناخت مورد قبول است. اما علاوه بر این منبع بیرونی ، منبعی درونی هم برای شناخت وجود دارد که همان مسئله عقل ، فطریات عقلی و مستقلات عقلیه است و استدلال منطقی است که ابزاری برای شناخت به وسیله این منبع می باشد. پس در جمع بندی این قسمت باید گفت: یکی از ابزار، حواس است که ابزاری برای منبع طبیعت است. ابزار دوم شناخت هم استدلال منطقی، استدلال عقلی (آنچه که منطق آن را قیاس یا برهان می نامد) که یک نوع عمل است که ذهن انسان آن را انجام می دهد. این ابزار برای استفاده از منبع عقل است.

اما قسمت سوم، فرموده اید: (تنها منبع شناخت ما آن چیزی است که واقعا آن بیرون قرار دارد)  دلایل نا صحیح بودن این جمله توضیح داده شد در ثانی گفته شد که برای تحقق شناخت ضرورت ندارد که همیشه (شناسنده) غیر از (شناخته شده) باشد بلکه ممکن است در مواردی مانند آگاهی نفس از خودش ، مغایرتی بین درک کننده و درک شونده نباشد. ثالثا علاوه براین دو منبع گفته شده منابع دیگری هم برای شناخت وجود دارد که چون در بحث اشاره نشده برای جلوگیری از طولانی شدن از بیانش خودداری می شود.


در قسمت بعد فرموده اید (هر استنتاج منطقی در مورد جهان هستی هم آخرش از گزاره‌(ها)ای شروع شده که مستقیما با حواس حاصل شده‌اند.) سوالی که بنده از شما دارم این است که محال بودن جمع نقیضین یک استنتاج منطقی است. می شود بفرمائید این استنتاج بوسیله کدام یک از حواس شما حاصل شده است؟ و سوال دوم اینکه ما هیچ حسی نداریم که وجود اشیایی را در هزاران سال پیش یا هزاران سال بعد را به ما نشان دهد. و از طرفی برخی استنتاجات منطقی قضایایی را بیان می کنند که هیچ گونه محدودیت زمانی یا مکانی ندارد مانند این قضیه که مجموع زوایای مثلث مساوی با دو قائمه است. این گونه استنتاجات منطقی را هم بیان کنید که به وسیله کدام حس شما حاصل شده اند؟

اما در قسمت بعد بیان کرده اید: (پس اگر چیزی بخواهد منبع شناخت جمعی باشد باید برای همه ی افراد سالم قابل حس باشد و البته موردی که در کامنت قبل ناقص گفتم با استنتاج منطقی به نتیجه دلخواه برسد. و چیزی که قابل حس نیست قابل شناخت جمعی هم نیست) این جملات نتیجه گیری شما از مباحث و توضیحات قبلیتان است. طبق همان قواعد منطقی وقتی مبادی این نتیجه گیری ، ناصیح بودنش بحث شد می توان گفت که این نتیجه گیری هم درست نمی باشد. ( توضیحاتش داده شد)
در قسمت بعد فرموده اید:( حداکثر یا شناخت فردی است (کشف و شهود، وحی) یا برخی گزاره‌های انتزاعی که ربطی به عالم واقع ندارد.) اولا که کشف و شهود ابزار شناخت است و آنچه فردی است شناخت شهودی (دقت شود) می باشد که در نظر قبلی توسط خود بنده بیان شد. در ثانی وحی هم یکی از منابع شناخت و یا به تعبیرعده ای از ابزار های شناخت است و خودش نوعی شناخت نیست که آن را شناخت فردی بدانیم.
ثالثا فرموده اید که آنچه قابل حس نیست ..( در حالت دوم) برخی گزاره های انتزاعی است که ربطی به عالم واقع ندارد. سوال من این است که آیا هر چیزی که حس نشد ربطی به عالم واقع ندارد، یعنی واقعیت ندارد؟ شما خداوند را با کدام یک از حواس خود درک کرده اید؟
و در جمله آخر بیان کرده اید: (اما وجود خطا در حس هیچ انسان عاقل و سالمی را بر آن نمی‌دارد که کلا به حواسش بی‌اعتماد شود.) می توانید به نظر قبلی این جانب مراجعه کنید. آنچه بنده حقیر مطرح کردم ناکافی بودن ابزار حس برای شناخت است نه اینکه وجود خطا باعث شود کلا به حواس بی اعتماد شویم.
پیروز و سربلند باشید.

 

*ایشان در پاسخ به آقای محمد آبادی این نکته را بیان کرده بودند.

حضرت دوست ...

باشد جهان منور از نور وجود دوست                       باقی همه ((نمود)) او ، تنهاست ((بود)) دوست

گر طالب جمال و جلالی مرو خطا                           کل جمال و جلال هم ، برای اوست

عمری است در پی آب حیات می دوند                     اکسیر جاودانه خلقت در این سبوست

بستیم دل به بازی دنیا ، نگاه کن                           دالان ظلمت خود ساخته ، چه تو در توست

گم کرده ایم راه و فرو بسته ایم چشم                     معشوق در کنار ولی عاشق به جست و جوست

انسان واقعی بود مردی که صادق است*                 (( از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست))**

برطبل رسوایی بزن ای بی خبر ز عشق                   رسوای کوی عاشقی دارای آبروست

جام بلا ارزانی عشاق می کند                              داند که هرچه دوست پسندد برای ما نکوست

((کاوه)) ز بهر چه سرگشته ای کنون؟                    هر سو نظر کنی بدان معبود روبروست!

خرداد 1390


*((مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا))

سوره احزاب آیه 23

** مربوط به شعر معروف جناب مولوی است.


تنبیهات

مثل همیشه اول باید از غیبت های طولانی و گم و گور شدن های یکدفعه ام عذر خواهی کنم. البته اینبار علاوه بر شلوغی سر ، دلم نیز گرفته بود. از دست خودمان. همین جماعتی که نمی دانم چرا (ارزشی) می نامندش. هم از صنف دانشجوها و هم مسئولین. خودمانی بگویم دوستان بوی گند (منیت ها) و (بی اخلاقی ها) و (بی تقوایی) هایمان دانشگاه را برداشته است. دقت کرده اید چند وقتی است همه مان به جان هم افتاده ایم. البته این هم عوامل درونی دارد و هم عوامل بیرونی  و هم خواسته شده است و هم  ناخواسته. شرحش را ان شاءا... خواهم نوشت . تنها جای دانشگاه که امروز بو نمی دهد یک جاست. مقابل مسجد حضرت زهرا (س). اگر فرصت می کردم متنهایی را که برای میهمانان – و شاید با نگاهی دقیق تر میزبانان حقیقی - دانشگاهمان نوشته بودم منتشر می کردم. شهدای گمنامی که در (هور العظیم) تحملمان کردند کم بود حالا قدم رنجه نموده اند تا از نزدیک شاهد کم کاری هایمان باشند.

مسئولین دانشگاه هم که پدر ما را درآورده اند. البته ما هم ساکت ننشسته ایم و کارهایی کرده و کارهایی هم خواهیم کرد. این رویه فرهنگی بخواهد در دانشگاه ادامه پیدا کند بلاشک سال های آینده بحران خواهیم داشت. چیستی ، چرا یی و چگونگی اش موضوع پست بعدی است.

البته در این مدت به وبلاگ های دوستان می آمدم و مطالبتان را هم می خواندم. با این حال هر زمان که بعد از غیبتی طولانی به وبلاگ می آیم به جای شروع مجدد از مطالب تحلیلی و انتقادی و به قول بعضی دوستان خشک ، دست به دامن دفتر شعرهایم – اگر بتوانید اسمش را شعر بگذارید- می شوم. این یکی هم محصول همین چند روز پیش است. راستی از لطف همه دوستان در این مدت کمال تشکر را دارم.

                                        یا علی

عشق عليه السلام آمده است...

1- جايتان خالي هفته گذشته خدا توفيق داد و يكبار ديگر به زيارت كربلاي ايران مشرف شدم. همان اردوي راهياني كه ديگر دارد با گوشت و خونم آميخته مي شود و كم كم احساس مي كنم سالي كه بدون رفتن به راهيان شروع شود سال شدني نيست. انتهاي هر سال بايد ناخالصي ها و ناپاكي هاي آن سال را با آب ديده از بين برد و خود را براي سالي جديد و شروعي دوباره مهيا كرد. البته آنچه كه اهميت دارد نه خود اينگونه زيارات بلكه پايبندي به وعده ها و قول و قرارهايي است كه ميان ما و شهدا رد و بدل مي شود. امسال احساس مي كردم بيش از هر سال نيازمند به ديدار شهدا هستم. سال 89 براي من سال پر فراز و نشيبي بود هرچند كه با همه خوشي ها  و ناراحتي هايش تا چند ساعت ديگر به پايان مي رسد. امسال نمي خواهم سفرنامه اي بنويسم و دوست دارم آنچه گذشت بين خودم و شهيدان و خدايمان باقي بماند. درد دل ها هماني است كه سال گذشته نوشته بودم كه مي توانيد از اين جا بخوانيد. فقط بايد به همه آنها يك نكته را اضافه كرد و آن هم صحبت حاج حسين يكتا در اروند امسال بود . اروندي كه زير بارش شديد باران به زيارتش رفته بوديم. همه حرف حاجي يك نكته بود. (( گريه انقطاع)) همان گريه اي كه بچه ها شب هاي عمليات داشتند و از همه چيز مي بريدند  تا بتوانند براي پرواز آماده شوند. همان چيزي كه مي تواند اين روزها دواي درد بي درمان وابستگي هايمان باشد.

امسال يك تفاوت ديگر نيز با سال هاي گذشته داشت و آن هم بازديد از يادمان ((هور)) بود. وقتي قرار شد از طلائيه، قبل از رفتن به شلمچه ، راهي هور شويم حس چندان خوبي نداشتم . آخر دلم براي رسيدن به شلمچه پرپر مي زد . اما ورود به هور ، روايت گري دلسوخته اي مانند حاج خليل موحدي ، و شهداي گمنامي كه تازه يك هفته قبل از ورود ما در تفحص پيدا شده بودند حال و هوايي را در هور العظيم برايمان رقم زد كه فكر مي كنم زبان همه دوستان از بيانش ناتوان است. راهيان امسال ما به عقيده من در همان هور خلاصه مي شد.

خدا كند كه بتوانيم بر عهد هايي كه بسته ايم استوار و ثابت قدم بمانيم.

2- جنايات جلادان روزگار تمامي ندارد انگار. قذافي ملعون كم بود كه آل سعود پليد هم در حال تكميل كلكسيون جناياتش عليه مردم بي دفاع و مظلوم است. نمي دانم در اين رابطه چه تكليفي داريم و چه كار هايي مي توانيم انجام دهيم. گذشته از برخي كار هاي محتوايي و توليدات در اين زمينه و احيانا ابراز هم دردي و گاها برگزاري چند تجمع و بيانيه و ... نمي دانم ديگر چه كارهايي مي توان انجام داد. دوستان اگر پيشنهادي دارند خوشحال مي شوم بفرمايند تا بتوانيم در برنامه ها ي آينده از آن استفاده كنيم. تجمع روز جمعه كه در آن كمي از خشم انقلابي ملت رو شد و دامنش كنسولگري عربستان را گرفت هم آنقدر بازتاب در رسانه هاي مختلف چپ و راست و بالا و پايين داشت كه ديگر نوشتن امثال من زياده گويي است. عكس هايش را از اين جا مي توانيد ببينيد.

3- اين ها هم تقديم به رهبر عزيزتر از جانمان كه مشهد يكبار ديگر شاهد قدوم مباركش خواهد بود ان شاءا...

 

آمده لحظه هاي باراني                          عطر رويايي جماراني

((شهر مشهد شده سراسر شور))          آمده سيد خراساني

 

عطر و بوي امام (ره) آمده است                يار والا مقام آمده است

عاشقان را خبر كنيد امروز                       عشق عليه السلام آمده است

 

شهر با مقدمت بهاران است                     در نگاهت زلال باران است

جلوه بي بديل روح ا...                             چشم هايت مسيح ايران است

 

از عبايت بهار مي ريزد                             از صدايت قرار مي ريزد

پسر مرتضي ز چشمانت                          عزت و اقتدار مي ريزد

 

از حوالي كربلا يك روز                             مي رسد يار آشنا يك روز

مي دهد رهبرم به صاحب عصر (عج)           بيرق انقلاب را يك روز

 

 

تنبيهات

1- قبل از سفر براي خداحافظي يادداشت بلند بالايي نوشته بودم. اما بيچاره عمرش به دنيا نبود و بعد از دوازده ساعت بنا به دلايلي حذفش كردم. مي دانستم شما آنقدر بزرگوار هستيد كه حقير را حلال كنيد و در عوض من هم به ياد همه دوستان بودم.

2- نمي دانم به چه زباني بايد به اين دوستان بزرگوار گفت كه از آوردن رنگ در اين تجمعات خودداري كنند. آخر نيروي انتظامي كه جلو را مي بندد و اين رنگ ها به مقصدشان نمي رسد! فقط هزينه اش رنگي شدن خودمان است. ما هم كه انگار رسم شده و بايد در هركدام از اين تجمعات يك كاپشن از دست بدهيم .در آن شلوغي تا آمديم به هم بجنبيم پلاستيك رنگ دوستان به مقصودش نرسيد كه بماند ،  بنده و ساير شركت كنندگان  را قرمز كرد ! مشكل اين رنگ ها هم اين است كه سر جايشان ثابت هستند و ظاهرا روشي هم براي پاك كردنشان وجود ندارد. به شدت خواهان تجربيات ساير بزرگواران براي پاك كردن اين نوع رنگ ها هستيم!!!

3- شعر ها هم مربوط به جناب سلحشور است . بنده فقط مصرع سوم را دستكاري كردم . ان شاءا... كه سال 90 سال پر خير و بركتي براي همه مسلمانان باشد و خدا اين سال را سال فرج مولايمان حضرت حجت (عج) قرار دهد. لحظه تحويل سال حقير را فراموش نكنيد .

يا علي

اسلام ، از پوسته تا هسته + یک پیشنهاد ساده در امر ازدواج

از آنجا که معتقدم همه چیز در این عالم به هم مربوط است و اتفاقات هرچند ساده و مشکل و یا با اهمیت و بی اهمیت نمی توانند زیاد از هم فاصله داشته باشند هر چند وقت یکبار می نشینم و یک بررسی کلی نسبت به اتفاقات گذشته انجام می دهم . شاید که بتوان نکته ای، حقیقتی و یا تجربه ای را از دل آن استخراج کرد. دیشب سحر که مشغول این کار بودم به یک دودوتا چهارتایی رسیدم که نقلش را خالی از فایده ندیدم:

1-     یکی دو هفته پیش یکی از دوستان پدر از دنیا رفت. ایشان زودتر از مدت زمان معمول یک مراسم تشییع به خانه آمدند. در حین صحبت هایشان فهمیدم که دوستشان را در حرم مطهر امام رضا (ع) به خاک سپرده اند. طبق آماری که من گرفتم ظاهرا هزینه قبر در حرم مطهر بیست و چهار میلیون  تومان است.

2-     چند روز پیش خاله جان با مادرم تماس گرفته بودند و از ایشان برای تهیه جهیزیه دو تا از دختران محله شان کمک می خواستند. قضیه از این قرار بود که دو تا خواهر که پدرشان فوت کرده بود و ظاهرا وضعیت معیشتی مناسبی هم نداشتند می خواستند بعد از ماه مبارک رمضان به طور همزمان ازدواج کنند. همسایگان هم در تلاش بودند تا جهزیه آن دو را آماده سازند و بتوانند آن ها را روانه خانه بخت کنند.

نتیجه:

چقدر زیادند جوانانی که به دلیل عدم استطاعت مالی نمی توانند ازدواج کنند. این عامل ( در کنار عوامل دیگر) خود باعث بالا رفتن سن ازدواج ها شده و می تواند زمینه ساز ظهور و بروز هرچه بیشتر مفاسد اجتماعی و اخلاقی در کشور باشد. بحث هایی که شما هم زیاد شنیده اید و از وجود رابطه علت و معلولی میان عوامل و نتایج مطلعید. حال فرض کنید که خانواده آن مرحوم تصمیم می گرفتند به جای دفن پدرشان در حرم مطهر ، پیکر ایشان را در بهشت امام رضا (ع) دفن کنند. فکر می کنم که هزینه قبر در آن جا چیزی حدود سیصد هزار تومان باشد. یعنی رقمی معادل بیست و سه میلیون و هفتصد هزار تومان از آن پول باقی می ماند. حالا حساب کنید که با این میزان پول می توان ابزار و وسایل ازدواج چند جوان را فراهم کرد. این طوری مسلما روح آن مرحوم هم از ثواب این عمل بهره مند شده و به مراتب به حالش مفید تر بود. چرا که حقیقت آدمی روح اوست و این جسم خاکی امانتی است برای همین چند روز دنیا که پس از اتمام کارش باید دوباره به همان خاک باز گردد.

البته مطمئنا این که انسان در جوار رحمت امام مهربانی آرام بگیرد خیلی خوب است اما آنچه که تعیین کننده آسایش و یا آزار انسان در جهان پس از مرگ است اعمال و رفتار او در این دنیاست نه چیز دیگر. ( اشاره وار بگویم دقت کنید که امروز چه کسانی در ضریح مطهر حضرت رسول (ص) دفن هستند. آیا این همجواری می تواند از خیانتی که آنان در غصب حکومت حضرت امیر (ع) انجام دادند و اسلام را از جریان طبیعی و بر حقش خارج کردند بکاهد و عذابشان را کاهش دهد؟)

البته منظور من این نیست که هیچ کس را در حرم مطهر یا جاهایی شبیه به آن دفن نکنند بلکه منظور حقیر این است که چگونه می توان با یک تغییر نگاه ، به قول ما اقتصادی ها از هر دو طرف سود برد و هم اسباب خوشی عده ای در دنیا را فراهم ساخت و هم جایگاه رفیع تری در آخرت کسب نمود.


تنبیهات

1-    مدتها پیش در وبلاگ  قیام نو نوشته آقای رسول منفرد یک پیشنهاد جالب و البته کاملا انقلابی برای دختر ها و پسر های جوان که قصد ازدواج دارند را ، می خواندم. یک نمونه زیبا از همین تغییر نگرش ها و عملکردها. در زیر خلاصه آن آورده می شود که می توانید برای  مطالعه کامل تر به وبلاگ خود ایشان مراجعه کنید.  

(در این نوشتار پیشنهادی ساده، اصولی اما جدّی برای احیای یکی از سنّت‌های بسیار حسنه‌ای که ریشه در مبانی ناب انقلاب اسلامی داشته و در اوایل انقلاب مورد توجه برخی از انقلابیون بوده اما تدریجاً مورد فراموشی قرار گرفته است طرح می‌شود که این سنّت قطعاً یکی از مظاهر تهاجم به فرهنگ غرب خواهد بود. موضوع از این قرار است که ابتدای انقلاب، برخی از جوانان متأثر از فرهنگ ناب اسلامی و اصول کلّی خط امام از جمله ((توجه به مستضعفان))، هم به عنوان یک راهکار مناسب برای تسهیل در امر ازدواج جوانان، مقابله عملی با فساد از طریق کاهش سن ازدواج و نتیجتاً ترویج و صدور فرهنگ انقلابی و هم به عنوان یک کار نمادین بسیار مهم، در مهرّیه‌ی خود، بخشی را برای کمک به محرومان در نظر بگیرند. مثلاً به این ترتیب که دختر و پسری انقلابی، مهریه‌ی خود را 14 سکه طلا همراه با تأمین جهیزیه‌ی ساده‌ی ازدواج برای یک، دو یا چند زوج مستضعف در صورت استطاعت قرار می‌دادند. این طرح از یک طرف به خاطر درج شرط استطاعت، تضادّی با مشکلات مالی احتمالی این زوج‌ها در آینده نداشت و از سویی هر چند ممکن بود زوجی در ابتدای زندگی در محرومیت به سر می‌بردند، اما هر زمان که به استطاعت مالی می‌رسیدند این بخش از مهریه را عملی می‌کردند. امروز که در بسیاری از خانواده‌ها، قرار دادن مهریه‌های بالاتر، از جمله 114  یا 313 سکه و حتی متأسفانه بسیار بالاتر از این‌ها باب شده است، قرار دادن شرط کمک به محرومان در صورت استطاعت هیچ گونه اشکالی ایجاد نخواهد کرد. البته کمک به محرومان، محدود به تامین جهیزیه نمی‌گردد و می‌توان از این فرصت طلایی، در امور مهم دیگری همچون مسکن و اشتغال جوانان نیز استفاده برد.)

2-  می خواستم فقط به دوستان یاد آوری کنم که در سحر های ماه مبارک رمضان از خواندن کتاب (شرح دعای سحر ) حضرت امام روح ا... فراموش نکنید. با یک برنامه ریزی می شود شبی چند صفحه از این کتاب را مطالعه کرد. مطمئنا این کتاب سهم بسزایی در عمق بخشیدن و توجه هرچه بیشتر به مضامین بلند دعای سحر خواهد داشت. وضعیت سحر های ما که معلوم است. به همین دلیل از همه دوستانی که در سحر های این ماه عظیم به مناجات با خالق و راز و نیاز با او می پردازند التماس دعای مخصوص دارم.

تنبیه مهم: آنچه در متن به آن اشاره شد مصادیقی از تغییر نگاه به مسائل مختلف برای گام برداشتن در مسیر یک زندگی آرمانخواهانه و انقلابی است که رسیدن به آن نیازمند ایجاد باور به همین تغییر های کوچک است. اما در ادامه برخی بحث های فقهی که در قسمت نظرات اتفاق افتاد به دوستان توصیه می شود چنانچه قصد داشتند تا کارهایی شبیه مصادیق آمده در پست و یا در نظرات را نسبت به بحث مهریه خود عملی کنند ، بررسی های لازم را در جزئیات آن از طریق دفاتر مرجع تقلیدشان پیگیری کنند.

و من ا... توفیق. 

صدا و سیما و واقعیت های زندگی مردم

-         هفته گذشته برای صحبت با عده ای از جوانان پر شور و شوق که آینده شان برایم از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است، به روستایی دعوت شدم. قرار بود که آنجا اردویی برپا کنند و یک هفته ای بود که تماس می گرفتند. در میان همه شلوغی هایم بدجوری برای بودن در میانشان احساس تکلیف می کردم. خودمان هم که از داشتن روستا محرومیم وبرای همین خیلی وقت بود که دلم برای بوی کاه گل و دود و ... لک زده بود. هرطور که بود راهی شدم.

-         قبل از غروب آفتاب فرصتی دست داد تا با بعضی از دوستان اندکی در روستا قدم بزنیم. زندگی ساده مردمان روستا مثل همیشه دوست داشتنی بود. مادری که درو می کرد و کاه ها را بسته بسته روی دوش پسر نوجوانش می گذاشت و دخترک کوچکی که کنار زمین کشاورزی پهلوی گاو و الاغشان ایستاده بود و از هر طرفی که ما رد می شدیم آهسته می گفت سلام.

-         از جلوی مغازه کوچکی عبور می کردیم. عکس های دکتر احمدی نژاد پشت شیشه مغازه چسبیده بود. مشخص بود که این عکس ها مربوط به همان دوران انتخابات است . شاید نگه داشتن آن عکس ها به نحوی ابراز وجود بود. ابراز وجود در مقابل دیده نشدن ها ، ابراز وجود در مقابل اهمیت نداشتن ها. آخر مردم این روستا و مردم هزاران روستای دیگر این طرف و آن طرف کشور که رسانه ندارند. آن قدر هم مهم و خبرساز نیستند که رسانه های خارجی که بماند رسانه به ظاهر ملی – و در باطن پایتختی – ما هم اندکی به آنان توجه کند.

-         بودن یک روزه در آن روستا ، حسرت همیشگی مخفی ماندن واقعیت های زندگی مردم را در دلم تازه کرد. در دوران انتخابات هم می گفتم که به بعضی از معترضین حق می دهم. آخر کسی که صبح به شب در صدا و سیما – اگر فعلا بی خیال ماهواره شویم- خودش ، شیوه زندگیش و دغدغه هایش را می بیند، در تبلیغات تلویزیون ، در اخبارش ، در سریالهایش و ... همیشه اوست و غیر از آنها کسی، چیزی و یا مشکلی نیست تا مطرح شود وقتی که می بیند مخالف میل و انتخابش کس دیگری بر کرسی نشسته این حق را به خود می دهد که به خیابان بیاید و برای گرفتن حقش شهید !! هم بدهد.

-         واقعا امروز برنامه های صدا و سیما چه نسبتی با واقعیت های زندگی مردم ما دارد؟ بحث را آرمانی نکردم که بگویم چه نسبتی با صدا و سیمای اسلامی و انقلابی که در آن صورت فقط باید نشست و اشک ریخت و بر سر و صورت زد. گفتم با واقعیت های زندگی مردم. ای کاش می فهمیدیم  این دوری از واقعیت ها چه آسیب هایی را که بر پیکره اجتماع وارد نمی سازد.

-         برای مثال یکی از بحث های بشدت مهم اما مغفول مانده در صدا و سیما بحث ترویج یک سبک زندگی خاص است که به وضوح در برنامه های آن مشاهده می شود. سوالی که مطرح می شود این است که این سبک و شیوه زندگی مربوط به چند درصد از مردم کشور ماست؟ آیا نباید مسئولین صدا و سیما به این پرسش پاسخ دهند که چرا (( هنری که باید صیقل دهنده اسلام ناب محمدی (ص) و درهم کوبنده سرمایه داری مدرن )) باشد امروز در حال تبدیل اشرافیت به یک فرهنگ عمومی است؟ آنچه که امروز به عنوان یک سطح متعادل از زندگی در برنامه ها شاهد آن هستیم چقدر با سطح متعادل زندگی در کشور ما سنخیت دارد؟ آیا این ها خود باعث ترویج هرچه بیشتر احساس محرومیت در مردم  نمی شود؟

-         اجازه دهید کمی پیرامون بحث بالا توضیح دهم.ابتدا باید میان دو مسئله محرومیت و احساس محرومیت تفاوت قائل شد.آنچه که بیشتر از محرومیت آزار دهنده است احساس محرومیت است. برای مثال نسبت به قبل از انقلاب به وضوح می توان دید که سطح محرومیت در زندگی افراد کاهش یافته اما آیا احساس محرومیت هم به همین نسبت در آنها کاهش پیدا کرده است؟ شاید این نارضایتی هایی که امروزه در زندگی ها مشاهده می شود – در عین افزایش برخورداری ها- معلول همین افزایش احساس محرومیت ها باشد.

-         احساس محرومیت هم پس از درک نابرابری بوجود می آید که همین ادراک هم پیش از هرچیز تابع دو عامل است : اول قدرت و توانایی ادراک که امروزه به دلیل گسترش ارتباطات به شدت افزایش یافته است و دوم  امکان ادراک. پس از درک نابرابری افراد به مقایسه خود با دیگران روی آورده و همین مقایسه باعث بوجود آمدن احساس محرومیت می گردد. حال اگر راه های عادی پیش روی فرد امکان از بین بردن این احساس را ایجاد نماید که هیچ . اما اگر امکان کاهش آن وجود نداشت زمینه برای گسترش روز افزون ناهنجاری های اجتماعی، فساد و ... افزایش می یابد. دزدی ها ، قاچاق مواد مخدر، زور گیری ها ، فساد اداری، مفاسد اخلاقی و ... از کم ترین پیامد های این مشکل است .آنچه که امروزه مشاهده می شود این است که تامین  نیاز ها ورفع محرومیت ها به کندی صورت می گیرد در حالیکه گسترش احساس نیاز ها به صورت تصاعدی و فزاینده اتفاق می افتد و روز به روز فاصله میان احساس محرومیت و رفع آن بیشتر و بیشتر می شود.

-         حال برگردیم به بحث صدا و سیما. صدا وسیمای ما با پخش برنامه هایی که در آن به مشکلات و دغدغه های بسیت درصد بالای جامعه ایران - نه باقی افراد - می پردازد در کنار ترویج سبک زندگی آنها روز به روز به شکل گیری احساس محرومیت در بقیه اقشار ملت کمک می کند. به بیان دیگر فرد با دیدن این برنامه ها احساس می کند که سایرین این گونه زندگی می کنند و او در شرایط فقر و بدبختی. لذا با اوج گرفتن این احساس – خصوصا وقتی همراه باشد با عدم پایبندی های مذهبی و دینی در افراد – نتیجتا باعث بروز اتفاق هایی مثل همین اتفاق چند روز پیش مشهد می شود. در واقع دور بودن برنامه ها و سریال های صدا و سیما از واقعیات زندگی مردم نتیجه ای جز گسترش جرم و جنایت نخواهد داشت. جدای از سایر مشکلاتی که ایجاد خواهد کرد.

-         دامن زدن به بسیاری از تضاد های فرهنگی هم معلول همین دور بودن از واقعیت های زندگی عامه مردم است. برای مثال در همین مشاهده یک روزه بنده ، گذشته از حفظ زندگی ساده روستایی به نوعی تضاد های فرهنگی هم در برخی ظواهر روستا مشخص بود. به بیان دیگر به راحتی می شد به قول بعضی ها درگیری قدیمی سنت و مدرنیته را شاهد بود – هرچند که من با  تعابیر این چنینی سنت و مدرنیته  و تعاریف آنها به شدت مشکل دارم اما برای روشن شدن مسئله وجه اصطلاحی آن مد نظر است- همان دعوایی که باعث شده بود تا تضاد های زیادی در شیوه زندگانی مردم دیده شود.

-         ثالثا اشکال بسیار بزرگ دیگر هم در اکثر برنامه های صدا وسیما این است که ابتدا انواع و اقسام جرم و جنایت را آموزش می دهد سپس با یک نکته اخلاقی توقع حل تمام مشکل ایجاد شده را دارد. برای مثال در یک قسمت از همین سریالی که این شبها پخش می شود مشاهده شد که تمام قبح مسئله ربا خواری ریخته شده و به طرز مضحکی ربا خواری را عادی جلوه می دهد سپس در یک لحظه کوچک با نشان دادن جلد کتاب مسئله ربای استاد مطهری توقع دارد که به همه شبهات ایجاد شده توسط خودش پاسخ دهد. اگر بخواهیم مصداقی بحث کنیم الا ماشاءا... مثال فراوان است.




تنبیهات

-         اینکه بحث ها بیشتر در جامعه ما بر سر صدا و سیماست به این دلیل است که دیگر از سینمای ما که امیدی نیست حداقل تلاش می شود تا شاید شاید شاید بتوان این یکی را اصلاح کرد. سینما که به حق اثبات کرد فرق نمی کند کاخ نشینان هفتم و هشتم بر سر کار باشند یا به اصطلاح کوخ نشینان نهم و دهم. او راه خودش را می رود و روز به روز بر اضمحلالش افزوده می گردد.

-         مشکلات صدا و سیما هم تا زمانی که برداشت آقایان از رسانه اسلامی فقط محدود شدن به رعایت حجاب ظاهری باشد و نه چیز دیگر و تهی شدن از هرگونه محتوی هیچ مشکلی نداشته باشد و در ثانی تنها ملاک ارزیابی برنامه هایشان تعداد بینندگان باشد بعید است که التیام یابد.

-         برنامه های بعد از افطار ماه مبارک هم که آماده شده است . مثال بارز آنچه گفته شد. خدا را شکر که بنده امسال مطمئنا و به یقین صد و بیست درصد! فرصت ندارم تا هیچ کدامشان را ببینم اما اگر شما توفیق ! مشاهده آنها را داشتید بد نیست تا به میزان حضور این آسیب ها بعلاوه هزاران آسیب احتمالی دیگر در آن هم دقت کنید. شاید که امسال خالی از آنها باشد!!! بالاخره انسان به امید زنده است دیگر.

-         چندی پیش در وبلاگ یکی از دوستان نوشته بودم که چقدر دلم تنگ شده برای این جملات ، جملاتی که امروز فراموش شدنش را بدجوری مشاهده می کنیم:

((تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده اسلام ناب محمّدی صلی الله علیه و آله وسلم ، اسلام ائمه هدی علیه السلام وا سلام فقرای دردمند، اسلام پا برهنگان و تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت ها باشد. هنری زیبا و پاک است که کوبنده سرمایه داری مدرن و کمونیسم خون آشام و نابود کننده اسلامِ رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرو مایگی، اسلام مرفهین بی درد و در یک کلمه اسلام آمریکایی باشد. هنر در مدرسه عشق نشان دهنده نقاط کور و مبهم و معضلات اجتماع، اقتصادی، سیاسی و نظامی است و هنر در عرفان اسلامی ترسیم روشن عدالت و شرافت و انصاف و تجسیم تلخ کامی گرسنگان مغضوبِ قدرت و پول است.)) حضرت روح ا... (ره)

از همه اینها گذشته ، شروع میهمانی خدا را به همه شما خوبان تبریک عرض می کنم . حیف که من نتوانستم در رجب و شعبان لباس های خوبی برای این میهمانی فراهم کنم . اما امیدم مثل همیشه به بزرگواری صاحب خانه است. از همه شما خوبان هم صمیمانه التماس دعا دارم.

روایت نور

*-  قبل از شروع سال جدید توفیق پیدا کردم تا چند روزی را میهمان شهدا در سرزمین های نور باشم . کسانی که رفته اند می دانند وصفش در توان زبان و قلم و ... نیست و آن جا مصداق بارز (( شنیدن کی بود مانند دیدن )) می باشد. باید از نزدیک رفت و دید و با آنجا انس گرفت تا مفهوم پریشانی ها و دلتنگی های زمان جدایی آن دیار را درک کرد. شاید به دلیل همین دلتنگی ها و پریشانی هاست که این روزها دستم به نوشتن نمی رود.

*- امسال بر خلاف سفرهای قبلی، توانستیم چند شبی را میهمان دوکوهه باشیم.دوکوهه ای که در جای جایش صدای نجواهای شبانه رزمندگان و منتظران شهادت به گوش می رسد. غربت عجیبی داشت . هرچند به دلیل توقف کاروانهای مختلف به ظاهر تعداد افراد و رفت و آمدهایش زیاد بود . اگر می دانستیم که شهادت بسیاری از شهدا را در همین شبهای دوکوهه امضا کرده اند شاید بیشتر حواسمان را جمع می کردیم. افسوس که حاصلم از دوکوهه جز لحظاتی که گاها به فکر کردن می گذشت نبود.

*- اوج غریبی جبهه ها را باید در فکه جست و جو کرد. در یکی از سفر ها شنیده بودم قبل از شروع تفحص در یکی از مناطق وقتی به قرآن رجوع می کنند آیه ی 12 سوره طه می آید(( فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی)).

شاید وقتی در فکه کفش ها را از پا بیرون می آوردی و ماسه های داغش از نوک انگشتان تا مغز سرت را به آتش می کشیدند در تحیر می ماندی که چگونه 120 نفر در گودالی در این سرزمین 5 روز را در محاصره و بدون آب و غذا گذرانده اند.چه عشقی است که جوانی را از شهر و خانه خود بیرون می کشد ، همه آرزوهای دور و درازش را زیر پا می گذارد و به او چنین توانی می بخشد تا دنیا را به بازی گرفته و این بازیچه ، لهو ، زینت و تفاخر(1) را مات و مبهوت عظمت خود بگذارد و به حقیقت معنا کند (( انی اعلم ما لا تعلمون )) (2) را.

فقط همین قدر می دانم که عشق دختر همسایه ، تلویزیون ، عکس یادگاری ، مرام رفاقت و .... نمی تواند باشد. چه آنها را از نکات پنهان جنگ بدانیم  و چه ندانیم.

اگرچه معمولا صدای شهید آوینی را در اروند پخش می کنند اما اگر دقت کنیم ماسه های داغ و زمین خشک فکه صدای محزون سید شهیدان اهل قلم را بهتر به گوش انسان می رسانند.

*- نمی دانم از چزابه چه باید گفت. فقط ای کاش می توانستم به راویان عزیز بگویم برای اینکه بدانم از محور شرقی حمله کرده ایم یا از محور غربی نیامده ام ! آمده ام تا بدانم چطور می شود جوانی مثل ما و از جنس ما از همه آمال و آرزوهایش به گونه ای منقطع می شود که وقتی به نقطه کور عملیاتی می رسند آهسته با دنیا و ما فیهایش وداع کرده ، خودش را روی مین می اندازد تا دوستانش بتوانند با عبور از روی او عملیات را ادامه دهند؟

سوالی که هنوز هم جوابش را پیدا نکرده ام . جوابی که برای امثال من قابل هضم باشد هرچند که می دانم مشکل از معده دنیا زده ماست.

*- به طلائیه که می رسیم قلم می شکند و کاغذ آتش می گیرد. مگر حرارت دلهای شعله ور شده اجازه می دهد که کسی یا چیزی در آن جا باشد و نسوزد.کیست که حکایت زمین غرق در خون و ترکش ، جنازه های روی هم افتاده و گورهای دست جمعی و سر بریده حاج ابراهیم همت را خوانده باشد و در طلائیه آتش نگیرد.

برای رسیدن به منتها الیه دشت آزادگان باید از سه راهی شهادت عبور کرد. همیشه همین طور بوده است اگر بخواهی به آزادگی برسی باید میان ( زندگی با ذلت ) و ( مرگ با عزت ) یکی را انتخاب کنی. مرگ با عزت یعنی شهادت . پس بخواهی یا نخواهی باید از آن عبور کنی.اگر اندکی شک داری از آزادی (3) بپرس تا شرح آزادگیش را برایت بیان کند! شاید همین شوق آزادگی است که مجنون را به تصرف خود در می آورد. (4)

*- هویزه با نام شهید علم الهدی آمیخته شده است. همان ( حسین علم الهدی ) یی که جنازه اش را از روی قرآن توی جیبش شناسایی کردند. همان معلم نهج البلاغه. راستی چقدر قرآن و نهج البلاغه میان ما مهجور هستند!

شاید هیچ چیز مانند آن تکه فیلمی که از لحظات پس از شهادت شهدای هویزه و جنازه های له شده توسط تانکها گرفته شده بود نمی توانست برایم هویزه را معنا کند. فیلمی که 9 سال پیش وقتی برای اولین بار وارد هویزه می شدم قلبم را به آنجا پیوند زد. می گفتند موقع عبور تانکها از روی افراد هنوز عده ای مجروح بوده و جان در بدن داشته اند.

عشق حسین همین است . سر همت ها را جدا می کند و تن ها را به جای سم اسب میزبان تانکها می گرداند!

*- این سفر که از همان اولش به گونه ای برایم متفاوت بود هدیه دیگری را هم داشت. اولین بار بود که بعد از نماز مغرب هم می توانستیم در شلمچه بمانیم . غروبش را قبلا دیده بودم اما شبش لطافت دیگری داشت.مراسم عزاداری و سینه زنی هم در آن شب جای وصف ندارد. به یاد دارم که راوی در شلمچه می گفت یکی از شهیدان در وصیت نامه به پدر و مادرش نوشته بود شما دو چشم من هستید اما امام (ره) قلب من است. انسان بدون چشم می تواند زندگی کند اما زندگی بدون قلب ممکن نیست. در آن لحظه فقط با خود زمزمه می کردم که ( شهدا شرمنده ایم) . چرا که همان امامی که قلب شما بود و برایش جان می دادید در جلوی چشمان ما مورد توهین قرار گرفت ، عکسش را پاره کردند و به آتش کشیدند اما ما مات و مبهوت سرگرم خویش بودیم و هرکدام به بهانه ای میدان را خالی می کردیم.

*- باید گرد و غبار زندگی های ماشینی و خشک امروزمان را در آب پاک و در جریان اروند از بین ببریم تا بفهمیم منظور آن غواص چیست  وقتی قبل از عملیات از او سوال می کنند که از آن طرف رود ( به علت حضور نیروهای دشمن) نمی ترسی در پاسخ می گوید مگر خدای این طرف رود با خدای آنطرف رود تفاوت دارد!!

اروند امسال هم با صحبت های از دل برخواسته شده جناب دلبریان حال و هوای دیگری داشت.

*- در دهلاویه فرصتی شد تا به تماشای فیلم عروج شهید چمران و گوشه هایی از فیلمی که به فیلم مادر مشهور بود ، بنشینیم. فیلم های عجیبی بودند . مادر شهیدی که استخوان های برگشته از جوانش را در آغوش می گیرد و بوسه می زند و پدری که جمجمه خالی فرزندش را در دست گرفته و با او صحبت میکند.

کسی نمی توانست با دیدن آن صحنه ها خودش را کنترل کند ، گویی دیگر اشک ها برای خروج از چشمان منتظر اجازه کسی نمی ماند. هرچند به بیان دوستانی که در آن جا حضور داشتند این اشک ها برای خودمان بود. برای مایی که معلوم نبود چگونه قرار است پاسخ گوی این پدران و مادران در دادگاه الهی باشیم. مایی که اگر سرتاسر زندگیمان را زیر و رو می کردیم برای فرار از شرمندگی هیچ بهانه ای پیدا نمی شد. نمی دانم فقط خدا کند مدیون خون شهدامان نمیریم.

*- شاید مسجد خرمشهر بیشتر یاد آور حماسه فتح آن باشد. اما چه کسی می داند که در 34 روز مقاومت جانانه مردم این شهر این مسجد چه دلاوری ها و رشادت ها که در خود ندیده است.مقاومت با دستانی خالی در برابر هجومی سنگین. شرح حوادث آن روزگار را خودتان در کتاب ( خرمشهر در جنگ طولانی ) حتما بخوانید.

 

ای شقایق های آتش گرفته، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد. آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟(5)

تا مکتب جبهه خوب معنا نشود /  بار دگر آن روحیه پیدا نشود

یاران به جامانده مواظب باشید /  خون شهدا فرش ره ما نشود


۱- سوره حدید آیه ۲۰

۲- سوره بقره آیه 30 - و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان‏] گفتند: «آيا در آن كسى را مى‏گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى‏كنيم و به تقديست مى‏پردازيم.» فرمود: «من چيزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.»

۳- سردار شهید حسن آزادی

۴- در عملیات خیبر در منطقه طلائیه جزایر مجنون به تصرف رزمندگان اسلام در آمد.

۵- شهید مرتضی آوینی