*- قبل از شروع سال جدید توفیق پیدا کردم تا چند روزی را میهمان شهدا در سرزمین های نور باشم . کسانی که رفته اند می دانند وصفش در توان زبان و قلم و ... نیست و آن جا مصداق بارز (( شنیدن کی بود مانند دیدن )) می باشد. باید از نزدیک رفت و دید و با آنجا انس گرفت تا مفهوم پریشانی ها و دلتنگی های زمان جدایی آن دیار را درک کرد. شاید به دلیل همین دلتنگی ها و پریشانی هاست که این روزها دستم به نوشتن نمی رود.
*- امسال بر خلاف سفرهای قبلی، توانستیم چند شبی را میهمان دوکوهه باشیم.دوکوهه ای که در جای جایش صدای نجواهای شبانه رزمندگان و منتظران شهادت به گوش می رسد. غربت عجیبی داشت . هرچند به دلیل توقف کاروانهای مختلف به ظاهر تعداد افراد و رفت و آمدهایش زیاد بود . اگر می دانستیم که شهادت بسیاری از شهدا را در همین شبهای دوکوهه امضا کرده اند شاید بیشتر حواسمان را جمع می کردیم. افسوس که حاصلم از دوکوهه جز لحظاتی که گاها به فکر کردن می گذشت نبود.
*- اوج غریبی جبهه ها را باید در فکه جست و جو کرد. در یکی از سفر ها شنیده بودم قبل از شروع تفحص در یکی از مناطق وقتی به قرآن رجوع می کنند آیه ی 12 سوره طه می آید(( فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی)).
شاید وقتی در فکه کفش ها را از پا بیرون می آوردی و ماسه های داغش از نوک انگشتان تا مغز سرت را به آتش می کشیدند در تحیر می ماندی که چگونه 120 نفر در گودالی در این سرزمین 5 روز را در محاصره و بدون آب و غذا گذرانده اند.چه عشقی است که جوانی را از شهر و خانه خود بیرون می کشد ، همه آرزوهای دور و درازش را زیر پا می گذارد و به او چنین توانی می بخشد تا دنیا را به بازی گرفته و این بازیچه ، لهو ، زینت و تفاخر(1) را مات و مبهوت عظمت خود بگذارد و به حقیقت معنا کند (( انی اعلم ما لا تعلمون )) (2) را.
فقط همین قدر می دانم که عشق دختر همسایه ، تلویزیون ، عکس یادگاری ، مرام رفاقت و .... نمی تواند باشد. چه آنها را از نکات پنهان جنگ بدانیم و چه ندانیم.
اگرچه معمولا صدای شهید آوینی را در اروند پخش می کنند اما اگر دقت کنیم ماسه های داغ و زمین خشک فکه صدای محزون سید شهیدان اهل قلم را بهتر به گوش انسان می رسانند.
*- نمی دانم از چزابه چه باید گفت. فقط ای کاش می توانستم به راویان عزیز بگویم برای اینکه بدانم از محور شرقی حمله کرده ایم یا از محور غربی نیامده ام ! آمده ام تا بدانم چطور می شود جوانی مثل ما و از جنس ما از همه آمال و آرزوهایش به گونه ای منقطع می شود که وقتی به نقطه کور عملیاتی می رسند آهسته با دنیا و ما فیهایش وداع کرده ، خودش را روی مین می اندازد تا دوستانش بتوانند با عبور از روی او عملیات را ادامه دهند؟
سوالی که هنوز هم جوابش را پیدا نکرده ام . جوابی که برای امثال من قابل هضم باشد هرچند که می دانم مشکل از معده دنیا زده ماست.
*- به طلائیه که می رسیم قلم می شکند و کاغذ آتش می گیرد. مگر حرارت دلهای شعله ور شده اجازه می دهد که کسی یا چیزی در آن جا باشد و نسوزد.کیست که حکایت زمین غرق در خون و ترکش ، جنازه های روی هم افتاده و گورهای دست جمعی و سر بریده حاج ابراهیم همت را خوانده باشد و در طلائیه آتش نگیرد.
برای رسیدن به منتها الیه دشت آزادگان باید از سه راهی شهادت عبور کرد. همیشه همین طور بوده است اگر بخواهی به آزادگی برسی باید میان ( زندگی با ذلت ) و ( مرگ با عزت ) یکی را انتخاب کنی. مرگ با عزت یعنی شهادت . پس بخواهی یا نخواهی باید از آن عبور کنی.اگر اندکی شک داری از آزادی (3) بپرس تا شرح آزادگیش را برایت بیان کند! شاید همین شوق آزادگی است که مجنون را به تصرف خود در می آورد. (4)
*- هویزه با نام شهید علم الهدی آمیخته شده است. همان ( حسین علم الهدی ) یی که جنازه اش را از روی قرآن توی جیبش شناسایی کردند. همان معلم نهج البلاغه. راستی چقدر قرآن و نهج البلاغه میان ما مهجور هستند!
شاید هیچ چیز مانند آن تکه فیلمی که از لحظات پس از شهادت شهدای هویزه و جنازه های له شده توسط تانکها گرفته شده بود نمی توانست برایم هویزه را معنا کند. فیلمی که 9 سال پیش وقتی برای اولین بار وارد هویزه می شدم قلبم را به آنجا پیوند زد. می گفتند موقع عبور تانکها از روی افراد هنوز عده ای مجروح بوده و جان در بدن داشته اند.
عشق حسین همین است . سر همت ها را جدا می کند و تن ها را به جای سم اسب میزبان تانکها می گرداند!
*- این سفر که از همان اولش به گونه ای برایم متفاوت بود هدیه دیگری را هم داشت. اولین بار بود که بعد از نماز مغرب هم می توانستیم در شلمچه بمانیم . غروبش را قبلا دیده بودم اما شبش لطافت دیگری داشت.مراسم عزاداری و سینه زنی هم در آن شب جای وصف ندارد. به یاد دارم که راوی در شلمچه می گفت یکی از شهیدان در وصیت نامه به پدر و مادرش نوشته بود شما دو چشم من هستید اما امام (ره) قلب من است. انسان بدون چشم می تواند زندگی کند اما زندگی بدون قلب ممکن نیست. در آن لحظه فقط با خود زمزمه می کردم که ( شهدا شرمنده ایم) . چرا که همان امامی که قلب شما بود و برایش جان می دادید در جلوی چشمان ما مورد توهین قرار گرفت ، عکسش را پاره کردند و به آتش کشیدند اما ما مات و مبهوت سرگرم خویش بودیم و هرکدام به بهانه ای میدان را خالی می کردیم.
*- باید گرد و غبار زندگی های ماشینی و خشک امروزمان را در آب پاک و در جریان اروند از بین ببریم تا بفهمیم منظور آن غواص چیست وقتی قبل از عملیات از او سوال می کنند که از آن طرف رود ( به علت حضور نیروهای دشمن) نمی ترسی در پاسخ می گوید مگر خدای این طرف رود با خدای آنطرف رود تفاوت دارد!!
اروند امسال هم با صحبت های از دل برخواسته شده جناب دلبریان حال و هوای دیگری داشت.
*- در دهلاویه فرصتی شد تا به تماشای فیلم عروج شهید چمران و گوشه هایی از فیلمی که به فیلم مادر مشهور بود ، بنشینیم. فیلم های عجیبی بودند . مادر شهیدی که استخوان های برگشته از جوانش را در آغوش می گیرد و بوسه می زند و پدری که جمجمه خالی فرزندش را در دست گرفته و با او صحبت میکند.
کسی نمی توانست با دیدن آن صحنه ها خودش را کنترل کند ، گویی دیگر اشک ها برای خروج از چشمان منتظر اجازه کسی نمی ماند. هرچند به بیان دوستانی که در آن جا حضور داشتند این اشک ها برای خودمان بود. برای مایی که معلوم نبود چگونه قرار است پاسخ گوی این پدران و مادران در دادگاه الهی باشیم. مایی که اگر سرتاسر زندگیمان را زیر و رو می کردیم برای فرار از شرمندگی هیچ بهانه ای پیدا نمی شد. نمی دانم فقط خدا کند مدیون خون شهدامان نمیریم.
*- شاید مسجد خرمشهر بیشتر یاد آور حماسه فتح آن باشد. اما چه کسی می داند که در 34 روز مقاومت جانانه مردم این شهر این مسجد چه دلاوری ها و رشادت ها که در خود ندیده است.مقاومت با دستانی خالی در برابر هجومی سنگین. شرح حوادث آن روزگار را خودتان در کتاب ( خرمشهر در جنگ طولانی ) حتما بخوانید.
ای شقایق های آتش گرفته، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد. آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟(5)
تا مکتب جبهه خوب معنا نشود / بار دگر آن روحیه پیدا نشود
یاران به جامانده مواظب باشید / خون شهدا فرش ره ما نشود
۱- سوره حدید آیه ۲۰
۲- سوره بقره آیه 30 - و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان] گفتند: «آيا در آن كسى را مىگمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مىكنيم و به تقديست مىپردازيم.» فرمود: «من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد.»
۳- سردار شهید حسن آزادی
۴- در عملیات خیبر در منطقه طلائیه جزایر مجنون به تصرف رزمندگان اسلام در آمد.
۵- شهید مرتضی آوینی
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 4:10 توسط
|