من و امیررضا (بهانه ای برای ورود به بحث علم دینی)

گاهی اوقات دلم برای دلم می سوزد! آخر خیلی وقت ها بیچاره را از آنچه دوست دارد محروم می کنم. برای مثال یکی از چیزهایی که خیلی دلش می خواهد ( منظور دل دلم است !!) همین فلسفه  است. گاهی اوقات خود من هم دلتنگ روزهای خوشی می شوم که عالمی داشتم با تفکر و فلسفه. هر وقت فلسفه اسلامی می خواندم انگار روحم پر می کشید و گاهی اوقات وقتی کتابهایش را به دست می گرفتم حتی گذر زمان هم برایم معنا نداشت. حتی همان فکر هایی که در مورد آفرینش و خلقت و پایان کار و ... در فلسفه اولی به ذهنم می رسید و گاهی اوقات از شدتش مثل مارگزیده به خودم می پیچیدم و حتی شبها هم نمی توانستم بخوابم ، سراسر لذت بود و عشق . هنوز که هنوز است هم کتابهای اقتصاد و سیاست نتوانسته مرا از فلسفه جدا کند. هنوز که هنوز است اگر (نهایه الحکمه ) ، (اشارات و تنبیهات ) ، (اسفار اربعه ) ، (فلسفه صدرا ) ، ( حکمه الاشراق) ، ( اصول فلسفه و روش رئالیسم ) ، (فلسفه ما ) ، (تاریخ فلسفه ) و .... را از من بگیرند تنگی نفس می گیرم ! با این که دیگر فارغ التحصیل اقتصادم اما همیشه می گویم که من اقتصاد خوانده ام  اما با فلسفه زندگی می کنم!

خیلی وقت است که دلم می خواهد مطالبی را پیرامون فلسفه علم ، علم دینی ، بومی سازی علوم ، علم اسلامی و ... بنویسم اما مشکل اینجاست که نمی دانم باید از کجا شروع کرد و چگونه شروع کرد تا مطالب به درد جایی مثل وبلاگ بخورد. از آنجا که باید کوتاه نوشت نمی توان خوب بحث را توضیح داد. سلسله وار کردن مطلب هم کسل کننده است. تخصصی شدن زیاد هم باعث می شود که نتوانی تنوع دوستانی که به وبلاگ می آیند را مد نظر قرار دهی و هزاران هزار مشکل دیگر. اما به هرحال باید از یک جا شروع کرد دیگر . به خاطر همین یاد مناظره وبلاگی سال گذشته ام (درست همین ایام بود) با یکی از دوستان که به وبلاگ پژهان سر زده بود ، افتادم. هرچند که خیلی مشتاق بودم تا امیررضای عزیز بحث را ادامه دهد تا به جاهای خوب تری برسیم اما متاسفانه این بحث ادامه نیافت و تازه اول راه بودیم که مجبور به بازگشت شدیم. بحث از آنجا شروع شد که آقای محمدآبادی دوست عزیزم مطلبی را در مورد حضور ریاضیات در اقتصاد نوشتند و شخصی به نام امیررضا نظری دادند که بعدها باعث شد تا من هم به بحث اضافه شوم. بحث وارد روش شناسی (متدولوژی) و مسائل مربوط به شناخت شناسی (اپیستمولوژی ) شد که متاسفانه عقیم ماند و ان شاءا... دوست دارم چنانچه دوستان عزیز مایل باشند ادامه اش دهیم تا به جاهایی برسد که بتوانیم به عنوان مدخلی بر علم دینی از آن استفاده کنیم.  البته این بحث با بحث جنگ نرم و ... هم پیوند خورد و من هرچه سعی کردم آن قسمت هایش را حذف کنم دیدم که نمی شود. قسمت گفت و گوهای من با جناب امیر رضا در زیر آمده (سعی شد قسمت های اضافی ترش هم حذف شود) . اصل بحث و بحث های ایشان با آقای محمدآبادی را هم می توانید در قسمت نظرات این پست ببینید .

صمیمانه مشتاقم تا اگر دوستی پیدا شود بحث را از هرکجایش که خواستند ادامه دهیم. باشد که مفید واقع شود.

 

امیر رضا :

اقتصاددان نه قرار است ریاضی‌دان شود و نه سیاست‌گذار.
اگر اقتصاد را به عنوان علم قبول کنیم، اقتصاد سعی دارد تا رفتار اقتصادی آحاد جامعه را در یک اقتصاد مبتنی بر بازار توضیح دهد. و در این توضیح، طبیعتا از مدل‌سازی استفاده می‌کند. بهترین ابزار موجود برای مدل‌سازی هم در حال حاضر ریاضیات است. در مدل‌سازی هم کسی نمی‌گوید که مدل من *دقیقا* منطبق بر واقعیت است(حتی در فیزیکش) اما اگر از یک حدی (آماری) بهتر با واقعیت منطبق باشد مورد قبول می‌شود.
ممکن است در آینده مدل‌سازی‌های بهتری از رفتار اقتصادی انسان توسعه داده شود که دیگر صرفا مبتنی بر حداکثرسازی مطلوبیت و ... نباشد. مثلا ممکن است اقتصادی رفتاری یا neroeconomics به یک جای خوبی برسد در آینده. اما، در حال حاضر، علم اقتصاد جریان اصلی به دلیل این که تا اینجا خوب کارکرده و توانسته خیلی از پدیده‌های اقتصادی (یا حتی غیر اقتصادی محض را) را خوب توضیح دهد تا الان دوام آورده.
البته نمی‌خواهم بگویم که هیچ انتقادی به مبانی و روش علم اقتصاد جریان اصلی وارد نیست. اما این انتقادها آنقدر اساسی نبوده که باعث کنار گذاشتن آن شود.
در نهایت، ما قرار است مدل‌ساز شویم (تئوری) یا مدل‌ها را تست کنیم (تجربی) و با توجه به نتایج مطالعاتمان به سیاست‌گذار یا بخش خصوصی مشاوره دهیم.
اقتصاددانی که می‌خواهد کار تجربی کند باید کاملا به آمار و اقتصادسنجی وارد باشد و بعضی از اقتصاددان‌ها اصلا تخصص آمار و اقتصادسنجی دارند و این چیز عجیبی نیست (مثل پزشکی که هزار جور تخصص گوناگون داره اما همه‌شون پزشکند)
اما وقتی می‌گوییم «مدل‌سازی» معمولا منظورمان ساختن یک مدل تئوری است، نه؟ و این مدل‌سازی به خودی خود، تا جایی که به تست کردن نرسد، نیازی به آمار و اقتصادسنجی ندارد.
به هر حال هر دو گروه اقتصاددان محسوب می‌شوند، چه تئوری (مدلساز) و چه تجربی (تست کن!). درست مثل فیزیک از این نظر. (البته ممکن است کسی اتفاقا در هر دو زمینه وارد باشد و بشود در هر دو گروه گنجاندش)

راستی، شما از یک طرف دوستانه پیام داده‌اید که «دوستان عزيز و هم رشته! طي اين پيام، آشنايي با شما را آغازي بر يك جريان نو در عرصه اقتصاد مي دانيم.» و از طرف دیگر، دشمنانه، در ستون سمت راست بلاگتون از جنگ نرم و شمشیر این چیزها حرف زده‌اید!
حالا من مونده‌ام که شما من رو دوست خودتون می‌دونید یا دشمن؟ چون اگر بخواهید انقدر ایدئولوژیک باشید که به جنگ در فضای فکری و نرم معتقید باشید، من چشم‌اندازی برای آغاز یک جریان نو در عرصه اقتصاد که به دنبال حقیقت باشه و عینک ایدئولوژی دیدش رو محدود نکرده باشه، متاسفانه نمی‌بینم.
من با داشتن ایدلوژی البته مشکلی ندارم اما با این رویکرد جنگ‌طلبانه شما مشکل دارم و معتقدم این طوری به جایی که ادعا می‌کنید نمی‌رسید.

من:

اولا در باره پیام جناب محمد آبادی، ای کاش می شد با آشنایی اعضای دو وبلاگ جریانی نو در عرصه اقتصاد رقم زد!!! در این صورت تا الان بیش از میلیون ها جریان در اقتصاد وجود داشت. این پیام به تعارفات دیپلماتیک بیشتر شبیه است.
ثانیا باور داشتن به وجود یک جنگ (چه نرم و چه سخت) ربطی به ایدئولوژیک بودن یا نبودن ندارد. لطفا دوستان در به کار بردن مفاهیم پر معنا دقت بیشتری انجام دهند
ثالثا پیوند میان باور به جنگ نرم و دوستی یا دشمنی با شما را متوجه نمی شوم!!!!
چرا که فرموده اید: (از طرف دیگر، دشمنانه، در ستون سمت راست بلاگتون از جنگ نرم و شمشیر این چیزها حرف زده‌اید!حالا من مونده‌ام که شما من رو دوست خودتون می‌دونید یا دشمن؟)
ثالثا یکی از معایب نگاه پوزیتویستی افراطی در عرصه علوم انسانی همین مسئله است که ((حقیقت ، فقط و فقط در تجربه محدود می شود))
به این جمله دقت کنید( من چشم‌اندازی برای آغاز یک جریان نو در عرصه اقتصاد که به دنبال حقیقت باشه و عینک ایدئولوژی دیدش رو محدود نکرده باشه، متاسفانه نمی‌بینم)
رابعا رویکرد ها حتی در همان فضای جنگ نرم هم جنگ طلبانه نیست بلکه تدافعی می باشد.
خواهش آخر: دوستان بزرگوار ، ایدئولوژی معنای خاص خودش (فلسفی-سیاسی) را دارد لطفا در کاربرد آن دقت بیشتری نمایید.

راستی در مورد همین بحث مدل سازی و ریاضی و... هم بحث زیاد است. مثلا اینکه یا باید رفتار اقتصادی را خالی از هرگونه دخالت فرهنگ و مولفه های خاص خودش ، ایدئولوژِی و ... بدانیم و یا اینکه نقص مدلسازی های ریاضی را در زمینه حضور این عناصر در مدل باور کنیم. امیر رضا عزیز با این جمله که (اقتصاد سعی دارد تا رفتار اقتصادی آحاد جامعه را در یک اقتصاد مبتنی بر بازار توضیح دهد. و در این توضیح، طبیعتا از مدل‌سازی استفاده می‌کند. بهترین ابزار موجود برای مدل‌سازی هم در حال حاضر ریاضیات است.) احتمالا فرض اول را پذیرفته اند. مشکل اساسی ریاضی زدگی افراطی است وگرنه همه باور دارند که برای ساده سازی برخی مفاهیم می توان از همان مدل سازی های (هرچند ناقص) ریاضی استفاده کرد.
این یکی از مشکلات باقیش بماند....

امیررضا:

درسته که «باور داشتن به وجود یک جنگ (چه نرم و چه سخت) ربطی به ایدئولوژیک بودن یا نبودن ندارد.» اما شرکت در آن چطور؟ منظور من شرکت در جنگ نرم بود که باید بهتر می‌گفتم.

در مورد پیوند آن دو مطلبی که فرمودید، خب ببینید «فتنه» و «جنگ نرم» کلید واژه‌های طرز تفکر خاصی هستند که احتمالا طرز فکر امثال بنده (تمایل به لیبرالیستم، جدایی دین از سیاست، اقتصاد آزاد و ...) رو طرف مقابل جنگ خودشون می‌دونند. اگر شما با این دیدگاه‌ها سر جنگ ندارید که خب خدا رو شکر که با امثال بنده در جنگ نیستید! اما پس در آن صورت جنگ نرم شما دقیقا علیه چیست؟

من البته دیدگاه پوزیتویستی افراطی را قبول ندارم و نمی‌دانم شما چطور «فقط و فقط» را برداشت کردید! اما حتما برای تجربه به عنوان یکی از ابزار شناخت اهمیت قائلم و معتقدم که پیش‌فرض‌ها (از جمله ایدئولوژی) اگر بخواهد مانع شود تا «واقعیت‌ها» را ببینیم آن‌گاه ما را از رسیدن به «حقیقت» هم باز می‌دارند.

من:

به برادر خوبم عرض کنم که جنگ نرم به مبارزه فکری برای دفاع از عقاید ، باورها ، ارزش ها و .... وحتی ترویج آنها در مقابل هجوم دشمن گفته می شود. اصولا در منازعات نرم كنترل قواي احساسي و توان تفكري سرمايه اجتماعي كشور هدف، به وسيله اغوا و ارشاد با بازي گري حب و بغض در حوزه احساسات(قلب) و شك و يقين در حوزه تفكر (مغز) موضوعيت دارد.
آنچه که شما ذکر کردید به عنوان شاخص های فکری خودتان اسمش اختلاف نظر است. هرچند که برخی از همین اختلاف نظرها هم نتیجه همان جنگ نرم می باشد.
ما با آنانی که قصد تهاجم (به آن ترتیبی که گفته شد) داشته باشند مبارزه می کنیم آن هم به صورت نرم یعنی از همان طریق فکر. اما با آنانی که اختلاف نظر داریم بحث می کنیم مثل شما. میان این دو اختلاف فراوان وجود دارد که توضیح آن نیازمند این است که تمام مولفه های هرکدام را برایتان شرح دهم. که فعلا از حوصله خارج است. اصولا بحث کرسی های آزاد اندیشی که مطرح شد هم برای بحث بر سر همین اختلاف نظر هاست. اگر نگاهی به گوشه وبلاگ بیندازید می بینید که یکی از پیوندها سایت رستاک است که اگر هم کسی در ایران طرفدار اقتصاد آزاد باشد از منابع نویسندگان آن استفاده می کند. یا قسمت (دگر اندیشان) هم در وبلاگ برای نشر نظرات سایرین در نظر گرفته شده است. شما اگر اینگونه فکر کنید، تمام افرادی که اقتصاد اسلامی و ... کار می کنند دشمن شما هستند چون اگر آنها اقتصاد آزاد را می پذیرفتند دیگر به دنبال اقتصاد اسلامی نبودند.

نکته دیگر اینکه ایدئولوژی پیش فرض نیست .برای مثال اگر با تسامح آن را مکتب تعربف کنیم می تواند جزء منابع شناخت به حساب آید. یا این طور بیان شود که برخی از منابع شناخت از دل آن استخراج شود. در کنار سایر منابع شناخت. در این باره دقت و تامل بیشتری بفرمائید.

امیررضا:

ببینید اگر شما می‌گفتید که مثلا با تهاجم فرهنگی می‌جنگید و در مقابل آن دفاع یا حتی ضدحمله انجام می‌دهید با آن مشکلی نداشتم. چون فضای فرهنگی بعد از فضای فکری است که تصمیمان را گرفته‌ایم و ارزش‌هایمان برایمان مشخص شده و حالا می‌خواهیم با ضدارزش‌ها بجنگیم.

اما وقتی که وارد فضای «فکر» می‌شویم، دیگر نمی‌شود از جنگ حرف زد. چون این فضا دقیقا جایی است که می‌خواهیم تکلیفمان را در مورد باورها و ارزش‌ها و آرمان‌هایمان مشخص کنیم و این که با یک طرز فکر مشخص و از پیش تعیین شده به ((جنگ)) بپردازیم اساسا نقض غرض است.

اما، در مورد ایدئولوژی، بحثی که مطرح کردید موضوع شناخت‌شناسی می‌شود که من سررشته‌ای از آن ندارم. اما این را می‌فهمم که گزاره‌هایی که ایدئولوژی (مکتب) در مورد واقعیت‌های هستی می‌گوید یا قابل آزمون است یا نه. اگر قابل آزمون نباشد، آنگاه راهی برای مجاب کردن دیگران با توجه به مشاهدات وجود ندارد و فرد یا آن را می‌پذیرد (ایمان می‌آورد) یا نه. پس این گزاره‌ها می‌توانند تنها منبع شناخت فردی باشند و نه جمعی.
اما اگر قابل آزمون باشند می‌توان درستی آن‌ها را در عمل آزمود و دیگر باور ایمانی به آن‌ها توجیهی ندارد. مثلا اگر گزاره‌ای در دین داشته باشیم که «مسواک زدن باعث جلای بینایی می‌شود.» این را می‌شود آزمود و درستیش را دریافت و بحثی ندارد. این گزاره‌ها تنها اگر از آزمون سربلند بیرون بیایند می‌توانند منبع شناخت جمعی باشند.
پس ایدئولوژی می‌تواند منبع شناخت فردی خوبی باشد، اما نگرانی من این است که آن را جایگزین منابع شناخت جمعی کنیم که باید قابل آزمون باشند و به این ترتیب نقش مشاهده و تجربه را دست کم بگیریم.

من:

در مورد جنگ نرم که توضیح دادم و ادامه آن را صلاح نمی دانم . بد نیست که شما هم به عنوان یک فرد فرهیخته دانشگاهی کمی عمقی تر در این باره مطالعه کنید. برایم بسیار جالب توجه بود وقتی که واژه جنگ نرم را ساخته خودمان خواندید.* مطمئنا باید به دنبال تاریخچه آن در علوم استراتژیک باشید نه هر دایره المعارفی. حیف که این روز ها نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را وگرنه تمام تاریخچه، مولفه ها و عناصر و ... را برایتان توضیح می دادم تا شبهات رفع شود. حتی نسبت میان همین تهاجم فرهنگی که فرمودید با جنگ نرم.

اما درمورد بحث علمی خودمان
شما تعمیم یک گزاره از شناخت فردی به شناخت جمعی را تنها در حس و آزمون آن خلاصه کرده اید. در واقع نظر شما کمی متعادل تر از نظر آگوست کنت است. کنت در یک بهره برداری اساسی از فلسفه انتقادی کانت معتقد شد که هیچ شناختی بجز داده های مستقیم حس قابل اعتماد نیست. اما شما آنرا به عنوان یک منبع شناخت فردی ذکر کرده اید. اینکه آیا حس ، تجربه و آزمون می تواند تنها راه شناخت جمعی یک گزاره باشد بسیار دارای اشکال است. چرا که یک دسته از قضایای متا فیزیکی هست که با وجود اینکه به وسیله حس قابل درک و آزمون نیست هیچ عاقلی نمی تواند از پذیرفتن آنها سر باز زند. مانند محال بودن تناقض. حتی اگر کسی این قضیه بدیهی را انکار نماید باز ناخودآگاه آن را پذیرفته زیرا نمی تواند بپذیرد که این اعتقاد او هم درست است و هم نادرست و در عین حال که اعتقاد دارد اعتقاد ندارد.

با استناد به همین قضیه بدیهی است که انسان بوجود خطا در ادراکات حسی خود پی می برد مثلا هنگامی که دست راست را در آب خیلی گرم بگذاریم و دست چپ را در آب خیلی سرد سپس هردو را در آب نیم گرمی فرو بریم ، دست راست آن را سرد و دست چپ آنرا گرم احساس می کند و ما به حکم همین قضیه بدیهی که نمی شود در عین حال که گرم است گرم نباشد می فهمیم که یکی از ادراکات ما یا هردوی آنها خطاست. با توجه به وجود چنین قضایای انکار ناپذیری روشن می شود که انسان دارای نیروی درک کننده دیگری غیر از حس می باشد و خطاهای حسی را هم به کمک همان نیروی باطنی می شناسد. پس چگونه می توان شناخت یقینی یا به قول شما شناخت جمعی را منحصر به شناختی کرد که از راه حس و تجربه و آزمون به دست می آید؟
این استدلالات را می توان در تعمیم مکانی و زمانی یک گزاره تجربه شده، سلب و ایجاب، قانون علیت و ... نیز ادامه داد که کلام طولانی می شود.
آنچه شما تحت عنوان شناخت فردی و جمعی ذکر کردید مربوط به بحث شناخت شهودی می شود نه شناخت از راه آزمون.

امیررضا:

ای کاش شما هم اندکی حوصله داشتید. آیا این طور می‌خواهید یک جنگجوی نرم باشید؟! چون شاید تعریفی که من از جنگ نرم فهمیده‌ام و در کامنت‌های قبلی گفتم درست نیست. در این صورت کافی بود بگویید که «برداشت تو از معنای جنگ نرم درست نیست»

نیازی به تاریخچه و مولفه و این‌ها هم نیست. شما یک تعریف به من بدهید (حتی الامکان از یک دایرةالمعارف معتبر، اگر نشد از هر کتاب یا مقاله‌ی معتبر دیگر)، یا نه، فقط یکی دو تا از منابع را آدرسش را به بدهید، خودم بقیه‌اش را پیدا می‌کنم.

اما در مورد آن بحث علمی، ممنون از وقتی که گذاشتید و جوابی که دادید. شاید بهتر بود قبلش تعریفمان را از شناخت یکی می‌کردیم. منظور من از شناخت معرفتیست که انسان به هستی پیدا می‌کند. پس در این تعریف گزاره‌های منطقی شناخت نیستند. ریاضیات و هندسه شناخت نیست. عقل هم ابزار شناخت است و نه منبع شناخت. ما با عقل، که مجهز به منطق است (و در نتیجه مثلا تناقض را نمی‌پذیرد) ورودی حواسمان را تجزیه و تحلیل می‌کنیم و به شناخت می‌رسیم. تنها منبع شناخت ما آن چیزی است که واقعا آن بیرون قرار دارد. هر استنتاج منطقی در مورد جهان هستی هم آخرش از گزاره‌(ها)ای شروع شده که مستقیما با حواس حاصل شده‌اند.
پس اگر چیزی بخواهد منبع شناخت جمعی باشد باید برای همه (ی افراد سالم) قابل حس باشد و البته (موردی که در کامنت قبل ناقص گفتم) با استنتاج منطقی به نتیجه دلخواه برسد. و چیزی که قابل حس نیست قابل شناخت جمعی هم نیست و حداکثر یا شناخت فردی است (کشف و شهود، وحی) یا برخی گزاره‌های انتزاعی که ربطی به عالم واقع ندارد.

در مورد خطای حواس هم، کاملا درست است. اما این چیزی از منبع شناخت بودن حواس کم نمی‌کند. چون به قول شما اولا آن ابزار شناخت (عقل) هست که ما را از خطاها آگاه می‌کند. به علاوه هر چقدر که داده‌های حسی بیشتر می‌شود و ابزارهای جدید به کمک حس می‌آیند این خطاها کم و کم‌تر می‌شوند. اما وجود خطا در حس هیچ انسان عاقل و سالمی را بر آن نمی‌دارد که کلا به حواسش بی‌اعتماد شود.

من:

اگر دقت می کردید بنده تعریف را ارائه کرده بودم و لذا تکرار دوباره آن را لغو می دانستم و بیان شد که دیدگاه شما کمی عجیب به نظر می رسید و نیاز داشت تا در این باره توضیحات فراوان داده شود که از حوصله خارج بود. به همین دلیل بنده مطالعه بیشتر در این زمینه را دوستانه توصیه کردم . با این حال اگر لحن کلام به نظر شما نامناسب بود بنده جدا عذر خواهی می کنم و پوزش می طلبم.
اماتعریف و آدرسی که فرموده بودید: واژه جنگ نرم (soft war ) در برابر جنگ سخت (hard war ) کاربرد دارد. البته گاهی به جای جنگ از واژه های تهدید یا قدرت استفاده می شود. ولی در نهایت همه معمولا به یک مفهوم ختم می شوند. نظریه جنگ نرم طی دهه های اخیر وارد ادبیات سیاسی شده است . در این باره منسجم ترین کتابی که با عنوان soft power (قدرت نرم) انتشار یافته به (جوزف نای) تعلق دارد.

در مورد بحث علمی
اجازه دهید در بحث علمی یمان بند بند نظر جنابعالی را مورد بررسی قرار دهیم.
در ابتدا شما فرموده اید که (باید تعریفمان از شناخت را یکی کنیم.) باید دانست که مفهوم شناخت مفهومی است بدیهی و نه تنها نیازی به تعریف ندارد بلکه اساسا امکان تعریف حقیقی ندارد زیرا هنگامی که ما دنبال تعریف چیزی می گردیم درصدد یافتن توضیحی هستیم که به وسیله آن شیء مطلوب را بشناسیم. پس معنای شناسایی و شناخت را می دانیم و آن را می شناسیم . لذا در مفاهیم بدیهی نیازی به تعریف مبادی تصوری نیست. در فلسفه هم اگر بنا باشد صرفا توضیحی درباره واژه شناخت داده شود معمولا می گویند: شناختن چیزی عبارت است از(( حضور خود آن شیء یا صورت جزئی یا مفهوم کلی آن نزد نیروی درک کننده)) ولازم است تا یادآوری شود که برای تحقق شناخت ضرورت ندارد که همیشه (شناسنده) غیر از (شناخته شده) باشد بلکه ممکن است در مواردی مانند آگاهی نفس ( یا به تعبیری من درک کننده) از خودش ، مغایرتی بین درک کننده و درک شونده نباشد و در واقع در این موارد (وحدت) کامل ترین مصداق (حضور ) می باشد. راستش را بخواهید تعریف شما را از شناخت برای اولین بار است که می شنوم. شما فرموده اید (شناخت معرفتیست که انسان به هستی پیدا می‌کند) این درحالی است که معرفت یعنی شناخت. (معرفت معرب کلمه شناخت است) پس تعریف شما یعنی ( شناخت ، شناختی است که انسان به هستی پیدا می کند!!!) توجه داشته باشید که ما بدنبال تعریف خود شناخت هستیم. پس در جمع بندی این قسمت باید گفت همان طور که بیان شد اولا شناخت مفهوم بدیهی است و نیازی به تعریف ندارد. ثانیا تعریف ارائه شده جنابعالی صحیح نیست.
با این حساب تکلیف جمله ای که فرموده اید (گزاره‌های منطقی شناخت نیستند. ریاضیات و هندسه شناخت نیست.) هم روشن است.

اما قسمت بعدی فرموده اید (عقل هم ابزار شناخت است و نه منبع شناخت. ما با عقل، که مجهز به منطق است و در نتیجه مثلا تناقض را نمی‌پذیرد ورودی حواسمان را تجزیه و تحلیل می‌کنیم و به شناخت می‌رسیم.) و در انتهای نظر گفته اید (. اما این چیزی از منبع شناخت بودن حواس کم نمی‌کند.) و اما توضیح: اولا حواس بر خلاف آنچه شما فرموده اید ابزار شناخت می باشند و منبع شناختی که به وسیله این ابزار ازآن استفاده می شود طبیعت است . ( کمی تامل کنید ) طبیعت به عنوان یک منبع بیرونی برای شناخت مورد قبول است. اما علاوه بر این منبع بیرونی ، منبعی درونی هم برای شناخت وجود دارد که همان مسئله عقل ، فطریات عقلی و مستقلات عقلیه است و استدلال منطقی است که ابزاری برای شناخت به وسیله این منبع می باشد. پس در جمع بندی این قسمت باید گفت: یکی از ابزار، حواس است که ابزاری برای منبع طبیعت است. ابزار دوم شناخت هم استدلال منطقی، استدلال عقلی (آنچه که منطق آن را قیاس یا برهان می نامد) که یک نوع عمل است که ذهن انسان آن را انجام می دهد. این ابزار برای استفاده از منبع عقل است.

اما قسمت سوم، فرموده اید: (تنها منبع شناخت ما آن چیزی است که واقعا آن بیرون قرار دارد)  دلایل نا صحیح بودن این جمله توضیح داده شد در ثانی گفته شد که برای تحقق شناخت ضرورت ندارد که همیشه (شناسنده) غیر از (شناخته شده) باشد بلکه ممکن است در مواردی مانند آگاهی نفس از خودش ، مغایرتی بین درک کننده و درک شونده نباشد. ثالثا علاوه براین دو منبع گفته شده منابع دیگری هم برای شناخت وجود دارد که چون در بحث اشاره نشده برای جلوگیری از طولانی شدن از بیانش خودداری می شود.


در قسمت بعد فرموده اید (هر استنتاج منطقی در مورد جهان هستی هم آخرش از گزاره‌(ها)ای شروع شده که مستقیما با حواس حاصل شده‌اند.) سوالی که بنده از شما دارم این است که محال بودن جمع نقیضین یک استنتاج منطقی است. می شود بفرمائید این استنتاج بوسیله کدام یک از حواس شما حاصل شده است؟ و سوال دوم اینکه ما هیچ حسی نداریم که وجود اشیایی را در هزاران سال پیش یا هزاران سال بعد را به ما نشان دهد. و از طرفی برخی استنتاجات منطقی قضایایی را بیان می کنند که هیچ گونه محدودیت زمانی یا مکانی ندارد مانند این قضیه که مجموع زوایای مثلث مساوی با دو قائمه است. این گونه استنتاجات منطقی را هم بیان کنید که به وسیله کدام حس شما حاصل شده اند؟

اما در قسمت بعد بیان کرده اید: (پس اگر چیزی بخواهد منبع شناخت جمعی باشد باید برای همه ی افراد سالم قابل حس باشد و البته موردی که در کامنت قبل ناقص گفتم با استنتاج منطقی به نتیجه دلخواه برسد. و چیزی که قابل حس نیست قابل شناخت جمعی هم نیست) این جملات نتیجه گیری شما از مباحث و توضیحات قبلیتان است. طبق همان قواعد منطقی وقتی مبادی این نتیجه گیری ، ناصیح بودنش بحث شد می توان گفت که این نتیجه گیری هم درست نمی باشد. ( توضیحاتش داده شد)
در قسمت بعد فرموده اید:( حداکثر یا شناخت فردی است (کشف و شهود، وحی) یا برخی گزاره‌های انتزاعی که ربطی به عالم واقع ندارد.) اولا که کشف و شهود ابزار شناخت است و آنچه فردی است شناخت شهودی (دقت شود) می باشد که در نظر قبلی توسط خود بنده بیان شد. در ثانی وحی هم یکی از منابع شناخت و یا به تعبیرعده ای از ابزار های شناخت است و خودش نوعی شناخت نیست که آن را شناخت فردی بدانیم.
ثالثا فرموده اید که آنچه قابل حس نیست ..( در حالت دوم) برخی گزاره های انتزاعی است که ربطی به عالم واقع ندارد. سوال من این است که آیا هر چیزی که حس نشد ربطی به عالم واقع ندارد، یعنی واقعیت ندارد؟ شما خداوند را با کدام یک از حواس خود درک کرده اید؟
و در جمله آخر بیان کرده اید: (اما وجود خطا در حس هیچ انسان عاقل و سالمی را بر آن نمی‌دارد که کلا به حواسش بی‌اعتماد شود.) می توانید به نظر قبلی این جانب مراجعه کنید. آنچه بنده حقیر مطرح کردم ناکافی بودن ابزار حس برای شناخت است نه اینکه وجود خطا باعث شود کلا به حواس بی اعتماد شویم.
پیروز و سربلند باشید.

 

*ایشان در پاسخ به آقای محمد آبادی این نکته را بیان کرده بودند.

فقر نرم افزاری و بحران های پیش روی دانشگاه

یکی از مهم ترین خطراتی که همواره فرهنگ و تمدن جوامع بشری را مورد تهدید قرار می دهد ، خطر فقر نرم افزاری و تئوریک است که به مرور زمان می تواند به سست شدن پایه های اعتقادی و ایدئولوژیک جوامع منتهی شود و زمینه هضم فرهنگی جامعه را در فرهنگ غالب بر جهان فراهم سازد. این خطر زمانی دو چندان می شود که جامعه ای قصد داشته باشد تا خلاف جریان فرهنگی حاکم بر دنیا عمل کند و بخواهد به مقابله با آن برخواسته و داعیه دار نگاه نو و جدیدی باشد. در این زمان است که مورد هجوم همه جانبه فرهنگی قرار خواهد گرفت و اگر این هجوم با فقر نرم افزاری نیروهای داخلی همراه گردد، نتیجه کاملا واضح و روشن است.

از طرفی آن قشری که بیش از سایر اقشار جامعه می تواند در عرصه های سیاسی و فرهنگی تاثیرگذار باشد و فرهنگ یک جامعه را به فرهنگی پیش رو و فعال تبدیل کند یا فرهنگی انفعالی و تقلیدی را برای جامعه به ارمغان بیاورد قشر جوان و تحصیلکرده جامعه است. حال اگر ما در طول فعالیت های فرهنگی و اجتماعی خود این موضوع را مد نظر داشته باشیم و روز به روز به غنای فکری و فرهنگی نسل جوان خود بیفزاییم و رشد فکری او را در نظر بگیریم طبیعی است که بتوانیم جبهه مقابل را به چالش کشیده و پیروز جنگ نرم باشیم اما اگر نتوانیم و یا نخواهیم که چنین اتفاقی بیفتد و روز به روز بر انجماد و رکود فکری نسل جوانمان افزوده شود نباید توقع داشت که حجم عظیم تبلیغی فرهنگ مهاجم باعث فرو ریختن خاکریز های جبهه داخلی نشود.

متاسفانه آنچه که امروز در برخی فضاهای دانشگاهی کشور شاهد آن هستیم مبین این مسئله است که روز به روز از حجم کارهای فکری و فرهنگی کاسته شده و رکود و انجماد فکری حاکم می شود. به نحوی که امروز افرادی که وارد فضای دانشگاهی می شوند به مراتب از رشد فکری بسیار کمتری نسبت به ورودی های سالهای قبل قرار دارند و این روند در حال تشدید است. سعی می کنم روی فعالیت های همین دانشگاه فردوسی خودمان متمرکز شوم. برای ورودی هایی مثل ما که امروز خروجی های دانشگاه هستیم بسیار قابل درک است که چقدر پویایی فکری و فرهنگی در دانشگاه کاهش یافته و گاهی اوقات رکود و رخوت حاکم برآن آزار دهنده است. وقتی نگاه حاکم بر دستگاه فرهنگی به جای ایجاد شور و نشاط در بدنه دانشجویی به دنبال حاکم کردن آرامشی فریبنده باشد و سکوت ناشی از نارضایتی فعالین فرهنگی را دلیل بر رضایت و موفقیت خود بپندارند نتیجه این می شود که دانشجویی که باید با فکر و ذهن خود جریان سازی در اجتماع را انجام دهد به یک عمله ی اجرایی برای کارهایی گاها سطحی و خالی از هرگونه رشد فکری و تئوریک نزول می یابد.

امروز جا دارد افرادی که در تشکل های دانشجویی فعالیت می کنند را کنار بکشیم و از آن ها بخواهیم که رشد نرم افزاری خود را اندازه بگیرند. خواهید دید با آنکه بسیاری از آنها هزاران هزار کار اجرایی از قبیل برگزاری همایش ، سخنرانی ، نمایشگاه و ... در کارنامه دارند اما رشد فکری خود را به مدد برنامه های برگزار شده چندان خوب ارزیابی نخواهند کرد.این وضعیت فعالین ماست. وضعیت آنهایی که خود نیز رغبتی به فعالیت ندارند ، مثل روز روشن است.

یک سال و نیم پیش وقتی در یک جلسه نقد فعالیت های فرهنگی دانشگاه پشت تریبون رفتم و گفتم که امروز صدای ((بی صدایی)) در دانشگاه فردوسی به گوش می رسد ، بعد از جلسه این سوال پیش آمده بود که چرا حتی تند تر از مخالفین که دانشگاه را محکوم به تک صدایی می کردند ، من از بی صدایی دم زدم. جالب اینجا بود در ترمی که گذشت بسیاری از دوستان ارزشی مراجعه می کردند و از رکود و بی صدایی حاکم بر دانشگاه گلایه داشتند! عدم باز کردن فضا حتی برای جریان ارزشی دانشگاه باعث افول بیش از پیش حتی تشکل های دانشجویی هم شده تا جایی که دیده می شود بسیاری از آرمان ها و مطالبات اساسی که پیگیری آن رسالت اصلی جریان دانشجویی است جای خود را به برخی از دعواهای سیاسی و... داده اند. دانشجو و تشکل های دانشجویی که باید جریان ساز باشند خود در ورطه ی پیروی از جریانات ایجاد شده توسط سایر گروهها می افتند که شرح آن در این مختصر نمی گنجد.

پیامد رکود سیاسی و فرهنگی حاکم بر دانشگاه هم این است که اولا وقتی فضا برای تضارب آرا ( حتی در بدنه ارزشی دانشگاه!) باز نبود و حرف ها در گلو باقی ماند، حتی زمانی که زمینه حرف زدن هم فراهم شود فضا احساسی شده و التهاب بر جلسه حکم فرما می شود و نتیجه نیز به دور از هرگونه عقلانیت رقم خواهد خورد . آنچه در برخی برنامه های تریبون آزاد و ... نیز مشاهده می شود به همین دلیل است.

در ثانی وقتی امکان کار و فعالیت به افراد و گروههایی که می توانند در پرورش فکری دانشجویان موثر باشند داده نشود خلا فکری حاکم بر بدنه ارزشی در سالهای بعد نمایان می شود به نحوی که وقتی آتش زیر خاکستر مخالفان شعله ور شود دیگر از این طرف هم کسانی که بتوانند پاسخ گو باشند وجود ندارند و بعد باز هم مجبور می شویم که بحران های فکری دانشگاه را به مدد مجاری انضباطی بخوابانیم نه با یک مقابله و مصاف فکری.

ثالثا رکود فکری در دانشگاه زمینه را برای رشد هرچه بیشتر جریان های انحرافی داخل دانشگاه فراهم می آورد. ( همه نوع جریان انحرافی اعم از رسمی و غیر رسمی )

رابعا آنچه ما تحت عنوان تحلیل سیاسی ، مطالبه گری ، آرمان خواهی ، عدالتخواهی و ... دنبالش هستیم به کلی تعطیل شده و دانشجو از هرگونه دردی برای پیگیری رسالت های خویش تهی خواهد شد.

وضع امروز دانشگاه فردوسی حقیقتا نگران کننده است. وضعیتی که نارضایتی در همه فعالین فرهنگی و سیاسی چپ و راست و بالا و پایین دیده می شود. اگر مسئولین فرهنگی دانشگاه فکری به حال این وضعیت نکنند و نخواهند که از برخی اشتباهات گذشته کوتاه بیایند شک نکنید که در آینده نه چندان دور دانشگاه با بحران روبرو خواهد شد. فکر کنید اگر همین اتفاقات اخیر نظیر بازداشت یکی از نیروهای حزب الهی توسط نهادهای امنیتی خارج از دانشگاه و یا ضرب و شتم یکی از دانشجویان دختر که اتفاق افتاد به جای خرداد ماه در فروردین یا اردیبهشت اتفاق می افتاد آیا نمی توانست زمینه ساز یک بحران در دانشگاه باشد؟  وقتی فشار فرهنگی وارد می شود تنها یک جرقه لازم است تا انبار باروت آتش گرفته و شعله اش دامن همگان را بگیرد.

فقر نرم افزاری و عدم وجود پویایی سیاسی همیشه از چیزهایی بوده که از آن می ترسم. امیدوارم که مسئولین دانشگاه کمی به خود بیایند و با اصلاح روند پیش رو در ترم آینده زمینه رشد و بالندگی را برای دانشجویان فراهم آورند.